جیران

جیران مرد...

نه الان...دو سال پیش...اما من الان فهمیدم....سه روز پیش...وقتی داشتم در به در دنبالش می گشتم...اما در به در دروغ محضه...چون دو سال بود که می خواستم بهش زنگ بزنم...اما زنگ نزدم... می خواستم برم دم در خونه شون اما نرفتم...اما دفعه قبلی از حرم که برگشتم می خواستم برم دم خونه شون اما باز هم گفتم...سر ظهره...گرمه...باشه عصر... و این عصر هیچوقت نیومد...هرچند اگه اونروز عصر هم رفته بودم باز فرقی نمی کرد...جیران دو سال پیش مرده بوده...من الان فهمیدم...دقیقا دو سال پیش ...یعنی از همون زمانی که من تصمیم گرفتم دنبالش بگردم...

تو دوره دبیرستان با جیران بودم...خیلی به هم نزدیک بودیم...جیران شاعر بود...خیلی هم ناز بود...مثه شعراش...مادرش آلمانی بود و نقاش... از "قهرمان" های مشهد بودن و شازده قاجار بودن. باباش هم که ظاهرا یک سال بعد از جیران فوت می کنه...خیلی اخلاق های بامزه ای داشت...اون موقع ها که بچه بودم همیشه بارم اخلاق هاش جالب بود...هر وقت زنگ می زدم خونه شون و می گفتم که می خوام بیام پیش جیران...عین خارجی ها از من سوال می پرسید که "واسه چای تشریف می یارید یا برای عصرانه؟" یا مثلا می پرسید "دقیقا 5 می یان یا 5 و ربع؟"

پریروز دل رو به دریا زدم....زنگ زدم 118 مشهد و شماره قهرمان ها رو پرسیدم...30 تا شماره بود...بیچاره آقای 118 ای برام همه رو پشت تلفن خوند...منم فقط یه اسم قدیمی توشون یافتم "رضا قلی"...گفتم لابد اسم بابای جیران اینجوری بوده....دو سال پیش دکتر نجومیان خیلی اتفاقی بهم گفته بود که دختر دکتر قهرمان فوت شده اما از اونجایی که آدم همیشه تصور میکنه که نزدیکان خودش هرگز نمی میرن...گفتم حتما خواهر بزرگه ی جیران "مرجان" که آلمان بوده فوت شده....

زنگ زدم...ساعت 3 و نیم عصر بود...یه خانمی گوشی رو برداشت...گفتم من با جیران کار دارم از دوستای دوره دبیرستانش هستم...شنیدم خواهرش فوت شده...شما تلفنی آدرسی چیزی ازش دارین که من ژیداش کنم؟" خانمه سکوت کرد...گفت:"شما چند وقته از جیران بی خبرین؟" گفتم خیلی زیاد...گفت خواهرش فوت نشده...خودش فوت شده....

حالا هر کاری می کنم مگه گریه ام بند میاد؟ با خودم می گم الان خانمه می گه چه گیری افتادیم ها...سر ظهر ماه رمضون باید خبر مرگ بچه پسرعموی شوهرمو به دوست دبیرستانش که بدم هیچ...شنونده ی گریه هاش هم باشم...

اما خانمه این حرفا رو نزد برعکس با آرامش با من و گریه هام راه اومد و به همه ی سوالام جواب داد...

جیران دو سال پیش سرطان مغز می گیره...آلمان زندگی می کرده...ازدواج کرده بوده اما بچه نداشته...حالا هم دیگه توی این دنیا نیست...

نمی دونم دو سال پیش وقتی اینهمه بهش فکر می کردم و به صرافت این افتاده بودم که هرطوری هست باید پیداش کنم...اونم یعنی داشته به من فکر می کرده؟ یعنی اونم داشته دنبال من می گشته؟

حالا...حالا که مرده....دارم توی فیس بوک دنبال اسمش می گردم...به قول فرید جینگلبرد "مسخره است نه"؟ هیچ جیرانی توی فیس بوک نیست...چون اون موقعی که جیران مرد...فیس بوکی در کار نبود....

شروع می کنم به مرور اسمای دوستام توی ذهنم...می خوام بیارم این اسما رو روی کاغذ و بگردم دنبالشون...قبل از اینکه اونا نتونن منو پیدا کنن یا بالعکس...

/ 9 نظر / 10 بازدید
سیدهادی نژادهاشمی

سلام دوست خوب من مجموعه غزل [دیوارها کلید نمی خواهند ] کلید خورد توسط انتشارات شاملو -مشهد

رز

سلام دوست عزیز من هم جیران را در دوره کودکی میشناختم ووقتی شنیدم مرده انگار غم دنیا در دلم ریخت مرگ...آن هم در مورد لطیف ترین وزیباترین دختری که من دیده بودم...با آن همه مهربانی ولطافت بی پایان دوستش دارم وفکر میکنم هر کس جیران را میشناخت دوستش داشت.نام اصلی ام این نیست ولی برای جیران دلم خیلی تنگ شده وناراحتم که هیچگاه دوباره او را نمیبینم برای مادر مهربان وخواهرش آرزوی آرامش وخوشبختی میکنم واز خدا می خواهم تعداد <جیران ها> را در این دنیا بیشتر کند

رز

دختر از دیروز که تصادفی باهات آشنا شدم(سر جیران)تا حالا نوشته هات منو از درس وامتحانو وزندگیو و.... انداخته خیلی به دلم نشستی منم مث تو تو مشهد بودم وتوی کوی دانشگاه وتوی همه خاطراتت منم اهل شعرم وعاشق همه چیزهایی که مینویسی یاد دانشجویی وعاشقی وآن زندگی ساده ولبریز به خیر....منو بردی تو اون فضاهایی که به نظرم خیلی خیلی دور میاد

رویا

حتی توی ذهنت این بار هم منو مرور نکردی! نامرد! متاسف شدم برای جریان جیران. و روزگار مبهمی که در انتظار تک تک ماست رو سعی می کنم بهش فکر نکنم ولی واقعن تحمل سختی از ما انتظار داره این روزگار../

انسیه موسویان

سلام ....باور کنم این خبر رو؟؟؟؟/جیران؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جیران یکی از اعضای خیلی خوب کانون پرورش مشهد بود.مامان و بابا و خواهرش رو دیده بودم.چند بار توی برنامه های کانون اومده بودن...شعرهای خیلی قشنگی می گفت و در مهربونی مثل دریا بود.این شعرش هنوز یادمه: در چشم کودکانه ی من /آسمان/ شکل خدا بود/ این ستاره ها چشمانش بودند.... حالا او پیش خداست...توی همون آسمونی که می گفت و خدا از درون همون ستاره ها داره نگاش می کنه.... خیلی متاثر شدم...مرگ خیلی تلخه....

زهرا

نسیم جون!کلی گریه کردم...

الهه

منم دوست جیرانم بمیرم واسش خیلی دوسش داشتم

الهه

منم دوست جیرانم بمیرم واسش خیلی دوسش داشتم

فائزه

کلاس زبان شکوه چند ترم با جیران هم کلاس بودم تا اینکه آگهی فوتش رو تو روزنانه دیدم. خاطره های حرفهاش اینقد واضح تو ذهنم مونده که 18 سال پیش انگار همین امروزه. گاهی با لهجه مشهدی می گفت مخام عروس شدم با شوهرم برم دم فلکه بشینیم خربزه بخوریم. یادش بخیر ممنون از نوشته ات