بالکن باصفا

١

چه طوری باید این بالکن رو ترک کنم؟ بالکنی رو که تا این اندازه توی این 3-4 سال بهش عادت داشتم...جایی که دم اذان مغرب روش وای میستادم و بادهای دم غروب می یومدن و می رفتن ...بدون هیچ مزاحمتی...اینجا برای پرنده ها نون و برنج می‌ریختم...نیم ساعت بعدش که می‌یومدم یه تیکه هم نمونده بود! همین جایی که اون کبوتره یه بار اومد و آشیونه ساخت و تخم گذاشت  و من از ذوقم اینقدر رفتم نگاش کردم که حیوونی کلا جوجه اش رو بی خیال شد....حالا این بالکن که محل نفس کشیدنم بود و وقتی هوای خونه برام غیر قابل تحمل می شد روش می رفتم رو باید ترک کنم....اینجا رو خیلی دوست دارم...برام سخته ...معلوم نیست جاهای دیگه وقتی بخوام نفس بکشم و رفت و آمد باد رو حس کنم باید چه کنم؟

٢

خوابت رو دیدم...چاق شده بودی...ترس داشتم که منو ببینی...فکر کنم دیدی...همه می شناختنت....نمی دونم چیکاره بودی اما می شناختنت...حس ترس و شوق همزمان بود...اما بیشتر ترس...بایت همه حرف‌ها و دلیل‌های نگفته...چه خوب که خواب هست یا چه بد؟ یا چه خوب که دوغ هست یا چه بد؟

 

/ 4 نظر / 8 بازدید
دانوش

سلام........... وای چه احساسات لطیفی داری تو عروسکم........ آرزو میکنم خونه جدیدت بالکن بزرگتری داشته باشه تا حسابی کیف کنی...دم غروبا! راستی قسمت دوم رو نفهمیدم...خواب کی رو دیدی بلا؟ عاشقتم خواهری نازم ماچ[ماچ]

ویکتوریا

سلام نسیم جان دلم برات یه ذره شده همش یاد اون روزا توی پایندان با هم منم دیگه اونجا نیستم نمی دونم بچه دار شدی یا نه اصلاً نمی دونم کجائی چیکار می کنی اما امیدوارم همیشه خوب و خوش باشی اگه دوس داشتی سری هم به وبلاگم بزن و پیغام بذا و منو از حال و روزت باخبر کن به امید روزهای بهتر زاهده

مونامو

غصه اشو نخور بالکن که سهله .کبوتر و هوای تازه و غیر قابل تحمل همه جا پیدا می شه!

رز

خیلی نوشته هات با روح آدم مانوسه دوست داشتم از نزدیک با تو آشنا بشم دوست داشتنی هستی وسرشار از زندگی