می گم دلم می خواد يه رمان بخونم بعد از سالها که منو با خودش ببره به خيال های دور دور دور .....مثه اون رمان هايی که توی دوران دبيرستان می خونديم.....پيچ و خم های عشقی...ماجراهای پليسی که اونا هم نمی دونم چی می شد باز سر از ماجراهای عشقی در می آورد......ار اون کتابا که نمی ذاره تو توی يه صفحه بمونی...نمی ذاره ديکه فکر و خيال کنی.....می بردن ...می بردن...و باز می بردت....نمی ذاره صدای مامانتو وقتی صدات می زنه بيا صبحانه....بيت ناهار...بيا شام....رو بشنوی.....مثه رمان های دانيل استيل....سيدنی شلدون...آلبا دسس پدس....دلک برای ۱۸ سالگی تنگ شد......

فکر کنم تاثير هوای بهار هم هست....چند وقت ديگه که اقاقياها هم در ميان....از الان همه چی حال و هوای عيد داره.....حسش نمی کنی؟؟؟؟

/ 7 نظر / 3 بازدید
sara

خانومی نگو اونوقت متوجه می شن که ما ر . اعتمادی و فهيمه رحيمی می خونديم و صبحمون با آگاتا کريستی به شب می رسيد و شبها خواب کاراکتر معصوم کتاب اتوبوس رو می ديديم . من که هر کی ازم می پرسه می گم اولين کتابی که تو سنين نوجونی خوندم و کلی لذت بردم صد سال تنهايی مارکز بود.

Hamid Jesmi

والله ما اينجا بوی تست و کتاب وواهم...چيز و اا اينا ميشنويم....بوی عيد نه ..اين طرف ها هنو نه

پنهان

من ديگه برات كامنت نميذارم. خداحافظ

من و آقامون

اول: نسیم جان تو هنوزم سنی نداری و با 18 سالگی فرقی نداری. دوم: کامنت سارا خیلی جالبه بود چون من خودم هم همینطوری ام یه جورایی نمی خوام قبول کنم که یه موقعی در به در دنبال کتاب های دانیل استیل بودم و ... سوم: این پنهان عجب آدم لوسیه... خیلی هم افتخار داره که کسی توی وبلاگ نسیم من کامنت بذاره... بهتر... چهارم: من و آقامون هم خوبیم . خیلی خوشحالیم که ایسنا در بخش وبلاگ هاش از ما مطلب کوت کرده: http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-663844&Lang=P

مريم

ای پدر اين عشق بسوزد.......حالا اينايی که نوشتی يعنی چه؟.............

harry haller

سلام. دلم برای کودک بودن و کودکی کردن تنگ است و رد بوی عيد را هميشه خيلی زود می گیرم. خیلی زود.

کاری

اره یادش بخیر ، دوباره نوستالژی ما زد بالا ، راستی چرا ما حال و هوای عید را با رزرو کردن کارگر برای انجام کارهای عید یا خانه تکانی و بوی وایتکس یا به عبارت علمی آب ژآول کاملا حس می کنی و در پوست خودمون نمی گنجیم ....