کوی

تصورش رو هم نمی کردم که بعد از سه سال دوباه برم دم در خوابگاه.....و باز اون همه خاطره....همیشه آخر امیرآباد یک حال و هوای خوبی داشته برام....

حالا که دونفری رفتیم که چه بهتر...کلی با هم خاطراتمون رو مرور کردیم....برون هم زده بود...اما کلی اونجا هم تغییر کرده بود....کلی پاساژ زده شده بود...یادم می یاد ما واسه اینکه یه جوراب هم بخوایم بخریم باید تا سر امیرآباد می رفتیم...

اما من مطمئنم نه فقط واسه من که برای همه مردم امیرآباد سمت چپ این خیابون که همش رو کوی دانشگاه تهران گرفته یه معنی دیگه ای می دهد و رسما امیراباد فقط یه طرفش آدما زندگی می کنن و اونطرفش کل یومن دانشجوها.....

خیلی خوب بود دیشب.....دوباره پیکوخوردن توی پاساژ گیشا...اوووووووووه چه همه خاطره...خدایا ممنون بابت همه چی...حس می کنم اگه تنها بودم و اونجا می رفتم خیلی دلم می گرفت....

/ 3 نظر / 4 بازدید
محمد

اين جور کنسرو هام خوردن داره .

يک دوست

اميدوارم اين حس های خوب بماند وبماند

elahe

سلام نسيم جان خوشحالم که با شما آشنا شدم در ضمن وبلاگت خيلي قشنگه