مثل ندانستن

عزیزم.....بی دلیل مشخصی دوستت دارم ....اما راستش حتی ذره ای نمی شناسمت....تا چند ماه آینده هم که با هم چشم تو چشم بشیم بعیده که شناخت واضحی ازت پیدا کنم اما میخوام اینو بدونی که اصلا احساسم دربارت واضح نیست....نمیدونم چه آینده ای منتظرته....هیچ نمیدونم ما کار درستی در حق تو و مهم تر از اون خودمون کردیم یا نه....تو مثل مرگ هستی برام.....از حیث ناشناختگی....نمیدونم با اومدنت توی چه ورطه ای میفتم....چه لایی سر خودم و آینده ام میاد یا شایدم برعکس چه اتفاقای خوبی انتظارمو میکشه....

اینقدر این روزها فکرم در تلاطمه که نای عمیق شدن بیشتر روی تو رو ندارم....می بینم تو زمانی که هیچی سر جای خودش نیست تو قصد این سفر بزرگ رو کردی....البته تو زندگی من کی همه چی سرجاش بوده که حالا بار دومش باشه؟.....

کاش راهی برای یه امیدواری قطعی....یه آرامش پایدار یا حداقل پایدارتر....یه ایمان یه یقین وجود داشت....نه اینکه بیخودی دل سپرد و منتظر شد تا اومدن تو....

کاش یکی بود که به من می گفت باید تو بیای تا خیلی چیزا حل شه....خوب شه...بهتر شه....تا دنیا رنگی ت  شه....نه اینکه هییه صدایی توی گوشم بخونه که تو اشتباهی بودی و نباید میومدی و اصن اشتباه شده که قراره بیای....چقدر  لم میخواد حالا که راه پس و پیش ت ارم امیدوار بشم به چیزی...به دستاویزی...به حکمتی...

/ 0 نظر / 20 بازدید