چقدر زمونه فرق کرده!

١

یه زمانی پیش می یاد که آدم می بینه مامانش ...یا یه بزرگتری تو جمع همسن و سالاش یادی از قدیما می کنه ...حالا چه جوونیای خودش ...چه بقیه...که اغلب با چنین جمله ای همراهه "چقدر زمونه فرق کرده!" خوب طبیعی هم به نظر می رسه...گذشت اینهمه سال و انتقلاب و باقی چیزا...اما این روزا خیلی جالب شده...من نه مامان شدم و نه مادربزرگ...سنم هم اونقدرها بالا نرفته که بخوام از این حرفا بزنم...اما وقایعی که دور و برم اتفاق می یفته یا آدمایی که می بینم و پای حرفاشون می شینم و تنها ۴-۵ سال از من کوچیکترن...از یه چیزایی و با یه لحنایی حرف می زنن که کلا برای من قابل تصور نیست....انگار هیچ حرفی برای گفتن باهاشون ندارم....اگر هم جرفی هست اینقدر زاویه دیدمون با هم فرق داره که هرکی واسه خودش یه چیزی می گه...بعد من می مونم و با خودم می گم که "چقدر زمونه فرق کرده!"...در حالیکه به این مساله واقفم که برای گفتن این جمله برای من هنوز خیلی زوده...اما به خدا یه چیزی شده...چرا نگاه این ۵-۶ سال کوچیکترا با ما اینقدر فرق داره...عجب نگاه مزخرف و حتی در برخی مواقع-وقیح و دم دستی- به دنیا دارن....

٢

همیشه از مهربون همسر شنیده بودم که دیدن دوستای قدیمی مثلا بعد از بیست سال چقدر صفا داره و هروقت که برای خودش این اتفاق می یفتاد می دیدم که با چه هیجانی میاد و از این ماجرا تعریف می کنه اما برای خودم تا به حال اینجوریش اتفاق نیفتاده بود....تا دو سه هفته پیش....

دانشگاه بودم....دم در ایستاده بودم  که یکهو یک چهره آشنا جلوم سبز شد...کاملا بدیهی بود که همو می شناختیم اما نه اون اسم منو یادش می یومد و نه من....اما به طرز تابلوی در گذشته به هم نزدیک بودیم....بعد از اینکه خودمون رو معرفی کردیم یه بارقه هایی از آشنایی زد اما هرچقدر اون نشونی داد و هرچقدر من...نشد که نشد...هیچ یادمون نیومد که کجا همدیگه رو دیدیم...کجا با هم بودیم....حالا دوستم- فروزان- نقاشی خونده بود و برای خودش کلی موفق بود.

تمام راه برگشتن به خونه ر به اینکه با فروزان کجا بودم گذروندم...شب هم که اومدم خونه همچنان به این ماجرا فکر می کردم اما یادم نیومد. فروزان اما بیکار به فکر کردن ننشسته بوده...از دانشگاه که برمی گرده میره سراغ آلبوم های قدیمی اش و عکس منو بالاخره پیدا می کنه....ما با هم همکلاس اول راهنمایی بودیم...یعنی سال ٧٠! و از اون موقع ١٨ سال می شه که همدیگه رو ندیده بودیم...اصلا باورم نمی شد...هفته بعد با دست پر اومد دانشگاه...با یه عالمه عکس بچگی ها....

حالا هر هفته یکشنبه ها با همیم....باهم هم برمیگردیم خونه....واااااای یاد بچگی هامون بخیر...ژست هایی که توی اون عکسا گرفتم شاهکاره....رسما مایه خجالت و آبروریزیه....

/ 8 نظر / 4 بازدید
سیامک سالکی

سلام خانم قاضی زاده، خوبین؟ 1. به هر جهت عقاید میان مردم روز به روز در حال تغییر و دگرگونیه و عجیب نیست افرادی که پنج شش سال جوان تر از ما هستن تا این اندازه متفاوت از ما بیاندیشند و به وقایع گوناگون نگاهی متضاد نگاه ما داشته باشن و گاهی حتی یک وجه اشتراک بین خودمون و اونها نبینیم. 2. چه جالب، یا شما و دوستتون حافظه و هوش بسیار بالایی دارین یا اینکه جفتتون از 18 سال پیش تا کنون تغییر نکردید که انقدر راحت همدیگه رو شناختین. به هر حال حس قشنگیه، خیلی خیلی قشنگ و خاص ... موفق و شاد و سلامت باشید.

مریم

سلام نسيم جون هفته گذشته كه رفتم خونه فروغ حالتو پرسيدم اونم گفت تو خيلي عوض شدي.....يه دفعه خيلي دلم برات تنگ شد....دوست داشتم بهت زنگ بزنم و ببينمت ولي خيلي وقت كم بود و فرصت نشد..... منم به عينه اين همه اختلاف عقيده و سليقه را لمس كردم كه چقدر زمونه عوض شده و دنياي اونا چقدر با دنياي ما فرق داره....خدا به داد 10 سال ديگه برسه..... هميشه با خودم ميگم يعني من مي تونم خودمو با يكتا وفق بدم و پابه پاش باشم.....خدا داند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

yaloosh

پیر شدیم دیگه مادر جون.....

سپیده

سلام....... به نظر من با احترام به عقیده تو فقط الان نیست که بزرگترا فکر میکنن زمانه فرق کرده حتی میبینی یکی هنوز سنش 2 رقمی هم نشده باز با خودش میگه مثلا فلان کس که چند سال از ن کوچیکتره چه قدر افکارش با من نوعی فرق داره........ خود من گاهی وقتا فکر میکنم چه قدر خوبه که کسایی هستن با افکار ضایعشون تا اون موقع من بفهمم که چقدر از اونا بهترم[زبان] البته منظورم تعریف نیست ها...................اما گاهی وقتها لازمه آدمیزاد خودشو تقویت کنه و یه آفرین گنده به خودش بده..... مرسی از مطلبت خواهری نازنینم[قلب]

[گل]

يك دوست

سلام به ما درباره بازداشت غير قانوني دوست خبرنگارمان مزدك علي نظري ياري دهيد...با سپاس freemazdak.blogfa.com