Epiphany

نمی دونم تاثیر حضور در کلاس های شناخت "جیمز جویس" در شهر کتاب و خوندن کتاب های اونه یا واقعا دچار "epiphany" شدم....شاید بشه معادل کلمه "اپیفنی" رو تجلی در نظر گرفت اما منظور اینه که شما یا حالا شخصیت داستان با قرار گرفتن توی یک موقعیت ویژه یا شنیدن یه چیزی دچار یه جور حالت دگرگونی بشین و اون چیز خیلی روتون تاثیر بذاره....

امروز مهربون همسر برام یه بیت شعر خوند که منو کاملا تحت تاثیر خودش قرار داد و با اینکه قبل از این بیش از ده بار این شعر رو برام خونده بود اما امروز به طرز شگفت آوری حالمو عوض کرد:

قربان وفاتم ...به وفاتم گذری کن

تا بوت مگر بشنوم از رخنه تابوت

اگرچه قطعا نیازی نیست برای علما توضیح بدم اما چون خودم خیلی خوشم اومد می گم که وفات اولی یعنی وفای تو و بوت در ابتدای مصراع دوم یعنی بوی تو....
......
......
.....

تمام امروز رو داشتم با خودم فکر می کردم به شاعری که این شعرو نوشته...اینکه چقدر عاشق بوده اما خیلی بیشتر از اینکه به اون شاعر فکر کنم به اون دختری که شاعر براش این شعر رو گفته فکر کردم....

دختر ویژه ای بوده احتمالا.....و چقدر با دخترای زمونه ی ما فرق داشته....دختری که شاعر بیچاره رو مجبور می کرده تا نه تنها آرزوی داشتنش رو با خودش توی گور می برده بلکه هنوز اونقدر خودش رو ارزشمند نگه داشته بوده شاعر بعداز مرگش هم دلش می خواسته بوشو حتی از توی تابوت هم که شده بشنوه....

.....

هی با خودم فکر کردم.....

....هی دیدم چقدر فرق داشته ......اصلا پایه نبوده به قول ماها!!! نه تنها پایه نبوده بلکه خیلی تکلیفش با خودش معلوم بوده...هیچ رقمه از مواضعش پائین نمی یومده....وقتی نمی خواسته...واقعا نمی خواسته...

ما چی؟ این روزا چطوریه؟ واقعا اکثر دخترای جامعه امروز چطورین؟ اصلا نیازی می بینن که کسی حتی منتظرشون بشه یا اینکه نه سریع می پرن میرن تو بغلش؟ ترجیح می دن حتی اونقدری به خودشون فرصت ندن که اصلا یادشون بیاد کجان و دارن چیکار می کنن بلکه نکنه یهو اونام دچار "اپیفنی" بشن و شرمنده خودشون .....

آقای جیمز جویس عزیز....که تا هفته گذشته فکر می کردم منو واقعا اسکل خودت کردی ....فکر می کردم تا کی قراره بشینیم و از هر حرفی که تو زدی یه چیزی واسه خودمون ببافیم و علم کنیم....
امروز باید عرض کنم خدمتتون که ممنونم....که حداقل آشنایی با چیزی به نام "اپیفنی" رو برای به صورت ملموس فراهم کردی....

این کارا فقط از عهده دی ماهی ها بر می یاد....

/ 6 نظر / 12 بازدید
من و آقامون

نسیم جان خوشحالم که دچار همین که گفتی [چشمک] شدی و مثل همیشه احساس خوبی داری... [ماچ]

دانوش

سلم عزیز خواهر......... خیلی روان و دلچسب مینویسی........ شهری که گذاشتی خیلی احساسی و اشک دراره......... من با یه مطلب جدید به روزم. موفق باشی........[لبخند][لبخند][لبخند]

مهرنوش

سلام نسیم جون بابا اولیس! بابا دوبلینی ها! بابا چهره مرد هنرمند در جوانی! بابا های کلاس! بابا از همونایی که گفتی! ولی چقدر اسمش سخته ها!

دانوش

سلام خواهر جون.....[لبخند] ممنونم که به وبلاگم سر زدی.[قلب] در مورد jooباید بگم درسته قالبش جواده..... دارم دنبال یه جدید میگردم.. اما در مورد کتابخانه باید بگم من هر هفته توش کتاب برا دوستان معرفی میکنم و تا حالا چندین نفر کتابهایی رو که میخواستن من براشون معرفی کردم......... البته باید بگم این وبلاگ در مورد هنر و کاتبه نه فقط کتاب برا همین هم من شعر و این جور چیزهارم میذارم.......... به امید دیدار خیلی دوست دارم.ماچ[ماچ][ماچ][ماچ

بریدا

چه عجب خانوم[نیشخند]بالاخره اومدی[بغل]