معلم-بازیگر

تو هفته گذشته در انبوه فاجعه انگیز کارهایی که داشتم و واسه خاطر همین مساله هم نتونستم زودتر به روز کنم که همینجا عذرخواهی می کنم از این بابت...اما داشتم می گفتم که توی اون اوضاع رقت بار جشنواره و مهمونایی که از زمین و آسمون می ریختن و کارهای روزنامه و امتحان میان ترم دانشجوهامو و صحیح کردن بیش از ٣٠٠ برگه ۶ ورقی!!! رفتم و دو تا تئاتر دیدم. اولیش "خدای کشتار" بود و دومی "کرگدن" یونسکو که فرهاد آئیش کراگردانی اش کرده بود....اینجا نمی خوام در مورد اینکه اولی چقدر بهتر از دومی بود و اینکه اصولا چقدر نمایشنامه هایی که یه زمانی واسه خودشون شاهکار محسوب می شدن الان بیشتر خنده دارن و اینکه مثلا مهدی هاشمی بیاد جلوی سن وایسته و داد بزنه که "ای انسان خودت باش وگرنه کرگدن می شی" چقدر نخ نما شده است...به هر حال قصد ندارم در مورد این چیزا اینجا و الان حرف بزنم....

اون چیزی که منو وادار کرد تیتر این مطلب رو تئاتری کنم و توی تئاتر هم فکر منو به خودش مشغول کرد این بود که تا چه اندازه معلمی و بازیگری تئاتر شبیه همن! این ترم که کنار کلاس ها زبان تخصصی...۵ کلاس زبان عمومی هم دارم و توی هر کدومش با بیش از ۴٠ دانشجو مواجهم رسما شدم بازیگر...شما هم بودین بازیگر می شدین وقتی یک درسو باید ۵ بار تو هفته می دادین...داشتم با خودم فکر می کردم باز گلی به سر بازیگرای تئاتر... حداقل ٣٠ بار یه سری دیالوگو می گن و دیگه می رن...اما من به مدت ۴ ماه و اندی به شغل شریف معلم-بازیگری اشتغال دارم و اغلب این نمایش تراژیک هر ترم تکرار می شه... داشتم فکر می کردم که دقیقا مثل یک بازیگر که باید هر شب انرژی مضاعفی رو فقط و فقط هم از خودش بگیره و بیاره سر صحنه رفتار می کنم....گاهی حتی همون خاطره هایی رو که سر کلاس قبلی تعریف کردم برای بچه های بعدی هم می گن...اونا قاه قاه می خندن اما خودم دیگه دفعه پنجم یا بی خیال گفتنش می شم یا اصلا با هیجان تعریف نمی کنم....البته همیشه هم اینطور نیست ..گاهی اینقدر حرفه ای این رل رو بازی می کنم و ادای آدمی رو در میارم که انگار همون موقع اون خاطره یادم اومده که عمرا هیشکی جز خودم نمی فهمه این این حداقل دفعه سومیه که طی یه هفته این رل بازی شده....نکنه معلم هامون هم عمری با ما اینکارو کردن و ما عین گوسفند با این ماجرا برخورد کردیم؟

خیلی ها مشقت معلمی شون گچ خوردن پای تخته و شلوغی بچه هاس...برای من اما تکرار روز پنجم یک درس در یک هفته مو سفید می کنه...

/ 8 نظر / 5 بازدید
سهیل

یه با هم که شده به وبلاگم سر بزن

دانوش

سلام خواهری ناز و گلم که همیشه با حضورت تو وبلاگم منو شرمنده خودت میکنی........ آره واقعا راست گفتی که شغل معلمی هم عینا مثل بازیگری با این تفاوت که بازیگرها هر سال چندین نقش متنوع و متفاوت رو بازی میکنند ولی معلم نه......... دوست دارم و عاشققققققققتم.........[لبخند][لبخند][لبخند][گل][گل][گل][لبخند][لبخند]

مهرنوش

نفرمایید خانوم! شما اگه زودتر از این حرفا سر و کلتون پواسه آپ کردن یدا بشه ما تعجب می کنیم!! خوش به حالت نسیم جونم! یعنی میشه منم یه روزی استاد بشم؟ به خدا یه استاد خوب و شریفی می شم!!!! مطلبی رو هم که در مورد جشنواره تو مجله نوشته بودی خوندم راستی یادته یه روز قرار بود ساعت 6 به من زنگ بزنی؟ خوب الان از اون روز تا حالا یه میلیون بار ساعت 6 اومده و رفته [چشمک]

لیلا پیرعلی

خواستم یه ذرت از خودم برات جا بذارم و بهت بگم معلم بودن در هر مقطعی فقط عشق است تو بدون عشق نه میتونی درس بدی و نه لذت از درس دادنت ببری من 6 سال تدریس کردم و میدونم این کار بیشتر از هر کاری انرژی میبره پس یه خدا قوت و خسته نباشی حداقل قدرانی از توئه

دانوش

سلاااااااااااااام عسل خواهر......... کلی بخاطر تعریفات انرژی گرفتم.......... راستی تولدت خیلی مبارک............هورا هورا [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] عاشقتم.............هوارتا..........دوست دارم یکی یه دونمی....مال خودمی..........بی تو هیچم.......... دانوش جوو[قلب][قلب][قلب][قلب]

سوده کریمی

نسیم جان ظاهرا اصلا حال نمی کنی اینجا رو آب دیت کنی هان؟......[خنده]

حسین قاضی زاده

با سلام.ما خیلی ارادت داریم بانوی ادیب ملک معنی.....

سیامک سالکی

سلام. وبلاگ خوبی دارید، خسته نباشید. خوشحال میشم سری به وبلاگ من بزنید.