امروز دو تا دختر بچه رو دیدم که داشتن توی پیاده رو بدمینتون بازی می کردن... یه هو توپشون افتاد توی جوب ... قیافه هاشون حسابی تو هم رفت... دعا کردم هیچوقت بزرگ نشن... اونقدر بزرگ نشن که آرزو کنن کاش همه سختی ها به اندازه افتادن یک توپ توی یک جوب کنار خیابون باشه... <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

احساس می کنم دارم تو خلا راه می رم... توی نیستی کامل... با چشمای باز باز باز باز ... فکر می کنم دارم به مرگ نزدیک می شم... شاید هم مردم... شاید هم زنده ام ... دچار یک شاید زدگی عجیب غریبی شدم... شاید خوابم...شاید بیدار... شاید احمقم شاید هم نه... شاید سخته... شاید دارم سخت می گیرم... شاید راست

 می گم... شاید هم نه...   به تنها چیزی که فکر می کنم مرگه....................................................

 

 

 مرگ پایان کبوتر نیست...

 

/ 7 نظر / 3 بازدید
ordibehesht

ahhhhhhhhhhh to cheghdr dochare bohrano ahhhhhhhhhhhhhhhhhhh

shaghayegh

مرگ خوبه اما به وقتش.عجله نکن.بازم بهم سر بزن.

سارا

امیدوارم به این زودی ها از دست ندیمت

مسعود لواسانی

در وبلاگم به شما لينک دادم / اميد دارم هفته ای يکبار را حداقل آپ کنيد /

مریم

وقتی کوچیک بودم دلم می خواست زود تر بزرگ شم ببینم داستانم چطور پیش می ره چه اتفاق هایی قراره برای اصلیترین کاراکتر که خودم هستم بیفته، اما حالا که بزرگ شدم دلم می خواد بمیرم چون می دونم آخرش چی می شه.