كنسرو حرف هاي من
يه چيزی گمه...

۱

اینم از 86...

ازش بدم نمی یاد...آرومه...خوبه...بی دغدغه اس انگار...اما عمیقه...تو رو می بره با خودش...

نمی دونم چرا اینروزا بیشتر از اینکه توی الان باشم...توی خاطرات خوب گذشته ام...نه یه گذشته دور...حتی یه گذشته نزدیک... تو تنهایی خودمم...

شده که نتونین بگین چی کمه؟ چی می خواین؟ اما بدونین که یه چیزی می خواین...؟ شده تا حالا ؟ شاید یه دوست...یه کتاب...یه فیلمی که با خاطره اش چند روز زندگی کنی... یه حسی که چند روز از کار و زندگی بندازت....یه چیزی مثل فیلم لیلای مهرجویی که یه روزایی توی گذشته خیلی به من حال داد .

گفتم لیلا...یه سری از وبلاگا که سر دسته اشون وبلاگ خسرو نقیبی بوده...دهمین سال فیلم لیلارو به سبک و سیاق وبلاگ نویسی جشن گرفتن که خیلی جالبه و ظاهرا آدمای کمی نبودن و نیستن که با این فیلم خاطره داشتن. می تونین اینجا ببینین.

۲

بیشتر از هر زمانی دارم با ترجمه حال می کنم...از اون دست کاراییه که اصلا خست ام نمی کنه.... و البته با کلاس های ورزشی که میرم...و یه سری کلاسای ادبی...و سفر و سفر و سفر که خیلی چیزا بهم یاد داد..............خلاصه کلی بیشتر از قبل خودم شدم...واسه همینه که ۸۶ رو دوست دارم...خدا کنه تا تهش خوب باشه....

۳

می دونم اینکه من بگم یا نگم توی اصل ماجرا هیچ اپسیلون تاثیری نداره...اما واقعا یک احمقی نباید توی سران مملکتی وجود داشته می داشت که می یومد و با آبگیری این سد سیوند مخالفت می کرد؟

من نمی فهمم چرا این فیلم ۳۰۰ بده؟ وقتی خودمون همه چی رو ...بزرگترین چیزایی رو که برامون مونده با دست خودمون خراب کردیم...چرا باید از برادران وارنر توقع بهترش رو داشت...اینهمه سال به تمدنمون نازیدیم...که این بشه....حالم به هم می خوره...این هم یه نمونه شرم آوره دیگه اش...

۴

پولیتزر

۵

می دونم که خیلی دیر به روز کردم...ببخشین...

پی نوشت:

همه این حسای خوب مال دیروز بود...امروز و احتمالا روزای بعد اصلا خوب نیستم...خیلی هم فاجعه ام...