كنسرو حرف هاي من
 

خودمونيما عجب هوای دبشی شده، صبحی که از خونه می يومدم بيرون انگار می خواستم برم عيد ديدنی...ياد اونروزا افتادم...ياد بيست تومنی های نوی دايی ناصر و دايی محمد که هردوشون الان مردن..........
يادم می ياد چقدر تو اون روزا با اون دامن ای چين چين احمقانه رژه می رفتم جلوی دايی ها و عمه ها و خاله ها ....خصوصا وقتی داشتن به بقيه عيدی می دادن چقدر کجکی و يواشکی مثلا...نگاه می کردم که من رو هم ببينن و به منم زودتر عيديمو بدن...همش می ترسيدم نکنه عيدی هاشون تموم بشه....
يادش بخير اون موقع ها می شد تو بخش مردونه هم به راحتی رفت و آمد کرد و عيدی گرفت....
خوبی همه اينا اين بود که من نوه بزرگ بودم...وقتی مامانجون دست می کرد تو يقه اش و پول درشته رو می داد به من ....چه پزی می دادم....
ولش کن....
عجب هواييه....نفس عميق می خواد ....