كنسرو حرف هاي من
عروسی

آینه شمعدونو خریدیم....لباس عروسو کت شلوار رو هم....وسایل سفره عقد...الان داریم مارتارو آماده می کنیم تا پخش بشن......نوار سلکت می کنیم.ببخشید سی دی .هر چی یه ربط نصفه نیمه ای به عروسی داشته باشه.........

این روزا از این حرفا زیاد می شنوم:

خاله لباس می خواد چی بدوزه؟

عمه اینا چی می خوان بدن؟ النگو یا انگشتر؟

موهاتو طوری ببریم بالا که از داماد بلندتری نشی یانه؟

برم طلاهامو واسه عروسی تو عوض کنم نه؟؟؟؟؟ !

این لباسه منو چاق نشون نمی ده؟ جون من؟

فامیلای اونام مثه ما با کلاس هستن یا نه؟

و هزار جور حرف عجیب و غریب و سوال بی جواب دیگه...........که گاه واقعا حال آدمو بد می کنه و فکرشو مشغول..........

اما من اینجام.....نمی دونم چرا به تنها چیزی که فکر نمی کنم این چیزاست؟نه اینکه ذوقشو نداشته باشم اما انگار همه چی داره توی خوای اتفاق می افته......توی هپروت...اما جالبه..همه چیش........

کاش تا تهش خوش باشیم..........

کاش خوشبخت باشیم..........

اینقدر توی این چند وقته زندگی های بد و پر تنش دیدم که گاه و بیگاه با تردید از هم می پرسیم: یعنی امکان داره ما خوشبخت بمونیم؟

و توی ذهنمون این تردید سه هزار بار زنگ می زنه......