كنسرو حرف هاي من
بابابزرگ

همه همه همه آدما تو دلاشن یه حفره هایی دارن از آدمایی که خیلی دوستشون داشتن و حالا دیگه نیستن... یا مردن یا به نوعی از دست رفتن و این نبود و این از دست رفتنه باعث شده هی بیشتر و بیشتر یاد اونا بیا فتن............یعنی شاید اگه زنده بودن پشت مادر و خواهر یارو هم حرف می زدن و روزی صدبار باهاش دعوا می کردن اما همینکه می ره.اووووه چه غوغایی که بپا نمی شه...........

مثل همیشه این روده درازی ها رو کردم که بگم دلم واسه بابابزرگم تنگ شده.... بابابزرگم یه مرد واقعا خوب بود...که از دید خیلی ها واقعا بد بود!!! اما از دیدمن واقعا خوب و بد بود.....به هر حال بابابزرگم که بود!!! یه روزایی که واسه باغ آب می یود من و با یک بیل و یه یک حلب روغن  پرآب که مشهدی ها بهش می گن تین! برمیداشت و اگه شب بود فانوس هم می بردیم و می رفتیم سر درختا و راه باز می کردیم و آب می دادیم بهشون..........خوش می گذشت..به من و کنجکاوی هام...به اون و درختاش.........نوه اولش بودم......

بعد خیلی یکهو بدون هیچ پیش زمینه ای ۹ روزه دوتا سرطان گرفت و مرد.....۴ سال پیش بود....آخر امتحانای دوره لیسانس بود.......خیلی سنگین بود..از همون لحظه تا الان.......تحملش رو نداشتم....بنابراین هیچ کدوم از مراسمش رو نرفتم....یعنی اصلا مشهد نرفتم.........نتونستم....

امروز روز پدره.......اگرچه امسال یه جورایی یه بابای دیگه هم پیدا کردم.( بابای اون).......اما دلم می خواست بابابزرگم بود......با اون لهجه مشهدی اش که همیشه پر از حرفای بی ادبی بود و مامانمو کفری می کرد تا بگه: حاج آقا تورو خدا... بچه ها یاد می گیرن!!!

دلم می خواست بود.........عجیب این حفرهه این روزا عمیق شده.........می شه امشب بیای به خوابم؟؟؟