كنسرو حرف هاي من
 

اينجورياشم بد نيست...يعنی مثلا ما هم هنری هستيم ديگه..دير بخواب دير پاشو...مشروط شو...گند بزن...دعوا کن...گريه کن...دچار حالت های ديييييپرشن الی نوستالجيک ! شو...
زندگی بدون هر گونه برنامه ريزی...يه چيزی تو مايه های کفک...حيف اينهمه قشنگی...حيف اينهمه جا واسه سفر...اينهمه کتاب واسه خوندن...اينهمه کوه واسه رفتن.......................................................................................................
..........................خدايا می گم اصلا حيف تو...حيف تو که n  ساله رفتی نشستی اون بالا به اميد اينکه از توی ما احمقا يه آدم در بياد بشينه همچين دل سير به حرفای تو گوش کنه...به خيال کی موندی...مگه بچه بورژواهايی که به دنيا آوردی به دادت برسن...نه اينکه خيلی بهت می رسن...واسه همين!!!  وگرنه از اين ناله ها و ضجه های مردم بدبخت بيچاره نه تو حال می کنی نه خدايی می کنی....

باباجون من،خدا که فقط وظيفه اش اين نيست که پس از اعلام درخواست...به حال نزار تو رسيدگی کنه...آقا جان بلد نيستی بگو...در بعضی مواقع بحرانی که تو می بينی دهن طرف داره سرويس می شه بايد يه مقدار - به قول ما آدما - انسانيت  به خرج بدی.. اصلا سورريزش کنی...يه حالی بدی ديگه...

برو رو حرفای من فکر کن...ببين من ۲۴ سالمه...تو يه هزار سالی که حداقلش سن ات می شه ديگه ؟؟ مگه نه؟ زشته که يه فنچ بياد به تو اين مسائلو يادآوری کنه...

حالا باز خشمت نگيره...از اون ور بوم بيفتی...يه زلزله ای چيزی واسه ماها بفرستی بلکه خداييت رو از يه راه ديگه ثابت کنی...
ببين من بعد از يه عالمه روز وبلاگمو به روز کردم...قصدم هم اين نبود که از تو بنويسم خداجون...اما حتما قسمت بوده خواهر....!!! يه گوشه چشمی داشته باش...ضرر نمی کنی...کی از دوست خوب بدش مياد؟؟؟