كنسرو حرف هاي من
خيالبافی

شمال بودم....اولین سفر دوتایی....خیلی خیلی خوش گذشت.... اصولا من معتقدم که هیچ جا شمال نمی شه....بگذریم

توی این سفر یه اتفاق بسیار جالب افتاد...شاید هم من با یه اتفاقی که مدت های قبل افتاده بود تونستم ارتباط برقرار کنم.....توی این چند روزه بیشتر از بقیه با یه بچه دوسال و نیمه بودم....خیالبافی بچه های ستودنیه....همیشه هممون این حرف کلیشه ای رو می زنیم که کاش هنوز بچه بودیم اما واقعا من شایان رو که دیدم(اسمش شایان بود راستی!) باز به این موضوع نظرم جلب شد...اینکه چقدر ورود به دنیای پر از شگفتی بچه ها جالب و گاه سخته....

به شایان گفتن که توی جنگل میمون هست که موز می خوره و شیری که خرگوش کوچولوهارو می خوره و راسو و دارکوب و یک سری حیوونایی که من مدت هاست اسمشونو هم یادم رفته بود مثل هدهد!!!! بعد که می رسی به جنگل باید سعی کنی تو هم آقا شیره رو پیدا کنی.........

تفاوت بچه ها اینه که به محض اینکه تو بگی به به آقا شیره رو ببین که داره اون خرگوشه رو می گیره اونم سریع بدون اینکه اکس مصرف کنه با تو همراه می شه و آقا شیره رو تمام قد می بینه حتی میمون ها و یکهو که به خودت می یای می بینی یه باغ وحشی دور و برتو گرفته و یه صداهایی می شنوی که بقیه نمی شنون..........

من لذت می برم...........زیاد زیاد..............و بازهم سلام علیک گرم می کنم به دنیای خوش و احمقانه کودکی که هنوز منو رها نکرده....مرسی.........