كنسرو حرف هاي من
 

فرشته خوبی روی شانه سمت راست: باباجون اونم خیلی وقتا به تو کمک می کرد…
فرشته بدی روی شانه سمت چپ: خوب منم خیلی وقتا به اون کمک کردم…مگه کم براش زحمت کشیدم، کنارش بودم…حتی یه جورایی برای اینکه باهام باشه باج دادم…خرج کردم…مکه من کم این کارا رو انجام دادم؟؟؟
فرشته خوبی روی شانه سمت راست: خوب ببین اون توی چه شرایط سختی به دادت رسید؟ شاید اگه اون ، اون موقع نمی یومد حالا باید ده برابر اون هزینه می دادی…

فرشته بدی روی شانه سمت چپ: خوب حالا چون یکبار خواستم،باید تا آخر همینطور بمونم…همینطور بدهکار باشم…؟

فرشته خوبی روی شانه سمت راست: ..................................................................................
من: فرشته خوبی روی شونه سمت راست، تو چرا چند وقته اینقدر خسته ای؟؟؟ چرا گذاشتی اینهمه فرشته بدی روی شونه سمت چپ فقط بخوره و بخوابه و دستور بده…می دونی چقدر الان به حرف های انرژی بخش تو احتیاج دارم؟ می دونی چقدر دلم می خواد تو به جای اون قبل از خواب باهام حرف بزنی؟ برای قصه های خوب بگی…از یه آینده روشن خبر بدی…بهم بگی یادم نره فردا اول صبح به خدا سلام کنم…یادم نره راضی باشم؟

فرشته خوبی روی شانه سمت راست: ( یه لبخند آروم)...
من: می یای؟؟؟
فرشته خوبی روی شانه سمت راست: اگه تو بخوای من همیشه هستم...همیشه قوی ام...همیشه می تونم دستور بدم...همیشه ...
فرشته بدی روی شانه سمت چپ: اه...حوصله ام سر رفت...چقدر بی عدالتی...تا کی می خوای گول حرفای سبز و آبی این سارا کورو رو بخوری...؟

اون: سلام...
من: سلام...چه عجب...
فرشته خوبی روی شانه سمت راست: یه کمی مهربون تر...
من: چه خبرا؟ تو خوبی؟؟؟
اون: هی ...
من: تو هم که همیشه می نالی...
فرشته خوبی روی شانه سمت راست: اینجوری که نشد...دوباره ؟... به صدای من یه خورده

گوش کن...
من: حوصلتو ندارم...کی قراره صدای منو گوش کنه؟

فرشته بدی روی شانه سمت چپ: (قاه قاه می خنده)...
من: ..........