كنسرو حرف هاي من
 

اصلا اينجوری نمی شه...اينجوری قرار هم نبود که بشه...قرار نبود که من هروقت دلم گرفت و غمگين شدم بيام بنويسم...اما متاسفانه اوضاع اينجوری پيش رفت ديگه................................................................................................................... اصلا هم حوصله ام سر نرفته...اصلا هم از زندگی به اون معنای رسيدن به ناکجاها و ياس های فلسفی سير نشدم..اما در حال حاضر به شدت سر ناسازگاری داره با من...کمتر با کارم حال می کنم...شايد چون جشنواره است و سرم شلوغه اينطوری شدم...

هميشه سر کار يه چيزايی هست که به آدم انرژی می ده...من اصولا هم اينطوری هستم که از همه چی انرژی بگيرم و پسش بدم...مثل نيش هميشه باز يلدا که هر روز که می بينمش ازش می پرسم...وبلاگت رو به روز کردی يا نه؟ اينروزا ديگه از يلدا هم انرژی نمی گيرم...از نهارخوردنم لذت نمی برم تازه يه خانومه از راديو فردا بهم زنگ زد و شروع کرد به اراجيف پرسيدن در مورد دانشگاه تهران و روابط دختر پسر و آخوندا و ...خلاصه يعنی ما خيلی به فکريم و دايه عزيزتر از مادر...من هم تا جايی که جا داشت پياز داغشو زياد کردم.

اصولا من ثابت کردم هميشه که آدم بدبينی نيستم...اما وای از اون روزی که هی تو تلاش کنی و هی زندگی الکی حالتو بگيره...گاهی تعجب می کنم..اين حرفهای غمگين مال همين صورت هميشه شاد و چشمای هميشه شيطونه؟ آره به قول اون (سرتينلی)!!!!عينهو پيرزن های ۷۰ الی ۸۰ ساله نشستم و هی غر می زنم...به همه کارهام شک می کنم و بدتر از همه به تمام اهداف بقيه قاه قاه می خندم...از خوشبختی شون شايد حرص می خورم...شايد با خودم می گم...ای همه مردم بی لياقتی که لياقت منو نداريد کجاييد؟؟؟آه همان بهتر که در ظلمت و بدبختی بترکيد؟؟؟ گندش رو عملا درآوردم...اما باور کنيد ...باور کنيد...باور کنيد...سخت خسته ام...سخت...و به شدت تنها...

مسخره اس نه؟؟؟؟؟گورباباش...