كنسرو حرف هاي من
 

می گم دلم می خواد يه رمان بخونم بعد از سالها که منو با خودش ببره به خيال های دور دور دور .....مثه اون رمان هايی که توی دوران دبيرستان می خونديم.....پيچ و خم های عشقی...ماجراهای پليسی که اونا هم نمی دونم چی می شد باز سر از ماجراهای عشقی در می آورد......ار اون کتابا که نمی ذاره تو توی يه صفحه بمونی...نمی ذاره ديکه فکر و خيال کنی.....می بردن ...می بردن...و باز می بردت....نمی ذاره صدای مامانتو وقتی صدات می زنه بيا صبحانه....بيت ناهار...بيا شام....رو بشنوی.....مثه رمان های دانيل استيل....سيدنی شلدون...آلبا دسس پدس....دلک برای ۱۸ سالگی تنگ شد......

فکر کنم تاثير هوای بهار هم هست....چند وقت ديگه که اقاقياها هم در ميان....از الان همه چی حال و هوای عيد داره.....حسش نمی کنی؟؟؟؟