كنسرو حرف هاي من
 

تئاتر شهر با يه عالمه صندلی خاليه.....کمتر کسی شايد شانس اينو پيدا کنه که ساعت ۲ نصفه شب بتوه توی سالن اصلی تئاتر شهر وقتی خالی خالی خالی و به دور از هر صداييه راه بره و به يه موسيقی آروم گوش کنه....فکر می کنی چقدر قصه ها که روی اين صحنه گفته نشده....چقدر بازيگرها موهاشون روی اين سن سفيد نکردن....چقدر دو نفرهايی که با هزار آرزو پا به اين سالن نذاشتن.......و باز چه قصه هايی که گفته نشده....خوب که گوش کنی تمام ديوارهاش برات به اندازه هزار و يک شب قصه دارن................................................................ژ

.......................حالا................يه گربه از لا به لای صندلی ها می پره جلوت و بهت می گه از تو خيالا بيا بيرون که بيرون هزار تا قصه نگفته تر هست......