كنسرو حرف هاي من
 

۱

حسابی هوس کردم يک کلاه و شال گردن بلند بلند بخرم و توی اين برفی که نمی ياد بذارم سرم......

۲

تمرکزم بدجوری اين روزها به هم ريخته....نمی دونم چرا همش حواسم پرت و پلا می شه..... ماها عادت داريم يا توی گذشته زندگی کنيم يا آينده....اينم جزو ون عادات گند شرقيه که کم و بيش به هممون سرايت کرده...اصلا نذر داريم که گذشته رو - حتما هم از نوع تلخشو- فراموش نکنيم. آينده هم که تکليفش معلومه ...فقط بايد نگرانش باشيم و نه اميدوار.....

بهتره کمی عوض شيم....

۳

اين روزها با خودم دائم فکر می کنم که هرکدوم از ما چقدر داريم آرامش بقيه رو بهم می زنيم و چقدر در اين به هم زدن قصد و سو نيت داريمُ چقدر در اين بهم زدن دنبال آرامش برای خودمون می گرديم؟ چقدر می خوايم خودمون رو فقط خالی کنيم و بريم؟

چند وقته که يادمون رفته .........«و بکاريم نهالی سر هر پیچ کلام...ريگی از روی زمين برداريم...وزن بودن را احساس کنيم» ؟؟؟؟

۴

چند وقته که گل از کسی نگرفتين؟؟؟؟چند روز ؟ چند ماه ؟ يا شايد چند سال؟؟؟