كنسرو حرف هاي من
 

۱

بازهم ايستگاه قطار....باز هم هيچکسی منتظرم نيست! ديدين آدم حتی وقتی که می دونه هيچکسی منتظرش هم نيست باز به ايستگاه که می رسه چشماش دنبال يکی می گرده.......................

۲

به سرم زده بود....واقعا هر چی دنبال يه انگيزه می گشتم...هيچی نمی ديدم ...همه چی گم شده بود تو کلاف کور فکرهای بيخود.......................به سرم زد که ديگه زندگی نکنم................سه شنبه بعد از ظهر رسيد.....رفتم دانشگاه سر کلاس نمايشنامه معاصر جهان.....شايد کليشه ای و احمقانه به نظر بياد ...اما فکر کردم تا وقتی کسی هست که من تا اين حد قبولش دارم و تا زمانی که اينهمه چيز هست که من فقط و فقط می تونم از اين بشر ياد بگيرم.....می شه زندگی کرد......زندگی به اميد سه شنبه ها ساعت ۵/۴ عصر ...............اينم يه جورشه......................

۳

خيلی هامون عادت کرديم ادای عاشق بودن رو در بياريم.....ادای دوست داشتن.....ادای وفادار بودن.........