كنسرو حرف هاي من
 

فکر کنم نرخ اميد داشتن هم بالا رفته...حالا ريا نشه ...اما من هر روز عادت داشتم که يک سکه بيست و پنج تومنی ناقابل نثار صندوق های خيريه بکنم و مثلا روزم رو مثل آدميزاد شروع کنم....بماند که در اکثر مواقع عابرينی که شاهد اين صحنه بودن با لطف فراووون جملانی رو مثه اينکه : «می ريزی تو شيکم آخوندا؟» يا « اينو می ريزی که اينا پولدار بشن...بده به من من مستحقشو می شناسم....» يا حتی ...« خانوم اشتباه نکن...حيف پول نيست...؟؟؟»

خلاصه من اين بيست و پنج تومنو همچون نماز يوميه می ننداختم و در همون حين به خدا هم می سپردم که خدايا هوای منو امروز هم داشته باشی ها!!!خدا هم از اون بالا نيشش رو تا بنا گوش باز می کرد و می گفت : برو که باهاتم داداش...

اما الان يه يه ماهيه که انگار نه انگار...اثری از اين لبخنده که نيست هيچی...احساس می کنم خدا همچين می خواد با لنگه کفش بيفته دنبالم و بگه : برو بابا حال نداريم....

فکر کنم توی اين ماه رمضونی اينقدر همه به خدا حال دادن که اين بيست و پنج تومن من ديگه اصلا به چشمش نمی ياد....شنيده بودم می گن بدون چشمداشت کمک کنين ها ...اما آدمه ديگه ...مگه می شه....خلاصه تصميم گرفتم ( حداقل تا آخر ماه رمضون) از فردا با نرخ بالاتری نيش باز خدا رو بخرم....

راستی ... من خوبم....