كنسرو حرف هاي من
 

خدايا مرسی....بابت همه چی...........................

پنجشنبه وقتی اونهمه احساس تنهايی داشتم و از اينکه هيشکی باهام نيست که برم کوه و احساسايی تقريبا عينهو مريم گلی پيدا کرده بودم  و همينجوری غری بود که به خدا می زدم که اين انصاف نيست .....خلاصه يکی از دوستای قديمی ام رو در مراسم افطار مشهدی ها! ديدم ....دوستی که برام واقعا همون موقع هم يه دوست معمولی نبود و من ۶ سالی بود که ازش بی خبر بودم... نمی تونم بگم چه جوری لقمه تو دهنم گير کرد وقتی ديدمش و اونکه به دليل دماغ ليلون وار من ...با تاخيری چند ثانيه ای منو شناخت....خيلی خوب بود....

صبح جمعه رفتيم کوه و به اندازه ۶ سال حرف زديم....در اينجاست که اين حرف يلدا مصداق پيدا می کنه.

*

من موضوع پايان نامه ام رو مشخص کردم و از اين بابت خيلی خوشحالم ...بررسی شخصيت خانوم دالووی در رمان به سوی روشنايی ويرجينيا وولف و تطابقش با سه تا زن های فيلم ساعت ها بر اساس نظريه نریتولوژی يا همون روايت پردازی..............اين يعنی اينکه خيلی قراره موضوع توپی بشه...اسمش فقط سه خط شد!!!!!

*

صبح يه گنجشکه توی شمشادها گير کرده بود و دنيا رو گذاشته بود رو سرش....اما به سرعت برق و باد يه گنجشک ديگه که فکر کنم يا زنش بود يا قرار بود بشه اومد نقش فرشته نجاتو واسش بازی کرد...

*

راستی امشب و پس فردا و پسون فردا شب که شب قدره دعا يادتون نره.....