كنسرو حرف هاي من
 

۱

تو فکر می کنی توی دنيا چيزی بهتر از فيلم و ادبيات و موسيقی واسه عشق کردن...واسه زندگی کردن آفريده شده....؟ چيزی هست که آدم تا اين حد بتونه خودش رو برای ساعت ها توش گم کنه...؟

۲

دنيای بچه ها و پيرمردها هميشه يه دنيای عجيب و غريبه...پر از بی منطقيه...واسه همين خيلی راحت می شه توی اين دنيا به اوج رسيد...اوجی که هرگز منطقی بودن اجازه اش رو نمی ده که ما بهش برسيم...حتی اگه آدمای عقل گرايی هم نباشيم باز انگار اونقدر زير فشار اجتماعيم که بايد به عاقل بودن تمارض کنيم....

۳

يه جايی توی کامنت های يه وبلاگی می خوندم که بهانه های آدما کوچيک شده...می خواستم تصديقش کنم و بگم که دلخوشی ها هم کوچيک تر....داشتم فکر می کردم که در حال حاضر بزرگ ترين دلخوشی من ديدن هر شب برره است!!! از اينکه يک ساعت به هيچ چيز جز خل و چل بازی های اين جماعت فکر نمی کنم...احساس خوبی دارم....

۴

بالاخره اين نمايشگاه معروف گنجينه رو توی موزه هنرهای معاصر ديدم که با اسم جنبش هنر مدرن برگزار شد و تا آخر مهر هم ادامه داره....خوب تقريبا ۷۰ درصد تابلوهارو نفهيدم...اينکه يه خط زرد توی يه تابلوی سفيد چه معنی می ده و يه تابلوی کاملا سياه يعنی چی ...چيزی رو به جز سر درد برام به همراه نداشت.....اما ديدن تابلوهای فوق العاده پيکاسو به خصوص اثر نقاش و مدلش و آثار مونه خيلی خوب بود و پيشنهاد می کنم تا تموم نشده (تا آخر مهرماه هر روز تا ساعت ۶ عصر) بيرن و ببينينش... اينم بگم که با ديدن تابلوی پيکاسو حس می کنين که تو ايران نيستين! از آزی مثه هميشه ممنونم که تنهام نذاشت...

۵

حس می کنم داره يه چيزايی عوض ميشه...داره يه اتفاقاتی می افته...انگار دارم يا بچه می شم يا پير.....

خيلی باحاله....