كنسرو حرف هاي من
 

خودش بود....ديدمش...با چشمايی که می درخشيد... با کفش های کتونی...شلوار جين...با شور و هيجان...لهجه عالی و باسواد...سنش هم خيلی کم بود...شايد ۲۸ يا سی ماکسيمم...

اصلا حواسم ديگه به کل سر کلاس پرت شد...هی دستشو از جلوی چشام تکون می داد که حواسم جمع بشه...اما من اصلا اونجا نبودم...عروسی کرده بود و کيفش اسپرت بود....

تمام مدت داشتم فکر می کردم...اووووه بچه يعنی تو هم می تونی مثه اين بشی ...ببين هنوز با همون بچگيش اومده داره درس می ده...با شلوار جينشو و کتونيش ...با برق چشاش...دکتراش فلسفه بود...پايان نامه اش رو روی ادبيات انگليسی کار کرده بود...عالی بود...من می تونم....

خوشحالم...

اون حسابی درگيره...بعد از يه ماه دوری فقط دو روز ديدمش و باز رفت تا ۱۰ روز ديگه...