كنسرو حرف هاي من
 

مثه کبريت نيم سوخته شدم..هم به درد می خورم..هم نه...
تا حالا شده بخواين با يکی حرف بزنين بعدخواب باشه؟ بعد با هزار ضرب و زور با خودتين کنار بياين که با يکی ديگه حرف بزنين...بعد اونم خواب باشه؟؟؟؟؟ من دقيقا الان توی يه همچين وضعيتی ام...حوصله ام هم بدجوری سررفته...چرا چون عين احمق های عهد قجر نشستم به آينده فکر می کنم...

به نظر تو زمانی وجود داره که ادم ها بتونن از گير اجتماع و تاثيرش خلاص بشن؟ اصلا اون موقع زندگی همين مفهوم رو داره؟ اون موقع اگه يه بابايی پيدا بشه به تو بگه من به قسمت اعتقاد دارم...تو روش فکر می کني؟ يا بی خيال می شي؟ يا بهش فحش می دي؟

مهم نيست که تو چيکار می کني؟ مهم اينه که تو بالاخره محکومی که يه فکری بکنی...؟

راستی قسمت وجود دارد؟؟؟؟؟؟؟

چقدر حوصله ام سر رفته...بيدار شو ديگه...کی بشه امتحانا تموم شه...کی بشه از کار تو کم بشه...کی بشه که يه روزی بياد..هی من و تو باشيم..اما نه اينطوری...بدون گذشته...بدون گير...