كنسرو حرف هاي من
 

هميشه و هر روز آدم در معرض تصميم گيری قرار داره......

اين موضوع رو امروز فهميدم... شايد دير باشه...اما قضيه آب و ماهی و تاره...اينا ديگه...

امروز رفتم پيش رئيس جديد با نيش تا بناگوش باز...گفتم نمی يام...واقعا تصميميدم!!! خوشحالم چون يه عالمه واسه خودم هدف طراحی کردم و البته اميدوارم که عملی بشن...يه فيلمنامه واسه ترجمه...هزارتا مصاحبه ای که انجام شده و پياده نشده... کلی مطلب نوشتنی و اينکه دنبال چند تا آموزشگاهم واسه تدريس زبان...اگه کسی سراغ داشت حتما بهم بگه...

مامانم اينا از فردا به مدت يک هفته تو خونه من لنگر می ندازن و اينا...امروز صبح هم حسابی به خاطر حرفای احمقانه فاميل مامانم اعصابمو به هم ريخت که چرا فلان روز خونه فلان دختر فاميل نرفتی و حالا بهش بر خورده و مادرش تو مهمونی به ما سلام نکرد و تو چقدر احمقی و....................اميدوارم از فردا دوباره مجبور نباشم به خاطر اين چيزا هم به کسی جواب پس بدم.....................................واقعا اين ارتباطای فاميلی احمقانه است.....بدجوری....جز يه مشت خاله زنک علاف هيچ آدم سالمی توشون نيست....