كنسرو حرف هاي من
 

 

من اینجوری نمی کشم... خودم می دونم که نمی کشم... دارم ثانیه به ثانیه پر تر از قبل می شم... عوض خالی تر... به کل از شیرپاکن معاف کردم چشمامو... نیازش رو گریه های پیوسته هر شبم برطرف کرده...

دارم بدجوری از جیب می خورم... چیزی کف جیبم نمونده ... از جایی هم هیچ چیزی دریافت نمی کنم... فقط پرداخت... پرداخت... پرداخت ...یعنی تموم می شن اين روزا؟

 

دیروز یک از دوستام می گفت تو توی بهشتی خودت نمی دونی... شاید اون راست می گفت... شاید در مقایسه با نوشی ، غم من حتی احمقانه به نظر برسه... ..............................................................................................

روزی هزار بار از خدا می خوام که کاش نسیم این نبود... کاش اینهمه زندگی رو سخت نمی گرفت... کاش همه چیز اینهمه منو ضعیف نمی کرد...خواسته و ناخواسته تمام انرژی های دور و برم منفی می شن... خواسته و ناخواسته ضربه پذیر شدم...

خدایا یعنی می شه این اوضاع عوض شه؟ می شه من توی گذشته زندگی نکنم؟ می شه فقط کمی توی حال باشم... می شه همه زندگیم به خاطر یه نفر که حتی نمی دونه من تو چه اوضاع درب و داغونی دارم دست و پا می زنم نگذره... هدر نره... می شه من دوباره بفهمم کی هستم... می خوام چیکار کنم... چه برنامه ریزی واسه زندگی ام دارم؟..........................................................................