كنسرو حرف هاي من
 

امروز دو تا دختر بچه رو دیدم که داشتن توی پیاده رو بدمینتون بازی می کردن... یه هو توپشون افتاد توی جوب ... قیافه هاشون حسابی تو هم رفت... دعا کردم هیچوقت بزرگ نشن... اونقدر بزرگ نشن که آرزو کنن کاش همه سختی ها به اندازه افتادن یک توپ توی یک جوب کنار خیابون باشه...

 

احساس می کنم دارم تو خلا راه می رم... توی نیستی کامل... با چشمای باز باز باز باز ... فکر می کنم دارم به مرگ نزدیک می شم... شاید هم مردم... شاید هم زنده ام ... دچار یک شاید زدگی عجیب غریبی شدم... شاید خوابم...شاید بیدار... شاید احمقم شاید هم نه... شاید سخته... شاید دارم سخت می گیرم... شاید راست

 می گم... شاید هم نه...   به تنها چیزی که فکر می کنم مرگه....................................................

 

 

 مرگ پایان کبوتر نیست...