كنسرو حرف هاي من
 

امتحانام تموم شد....احساس آزادی می کنم.... زیاد

 

توی این شش ساله ای که من تهرانم راسته چهارراه پارک وی تا تجریش همیشه برام یه جور دیگه ای بوده... با اون درختای سر به فلک کشیده که از بالا دستای همو گرفتن و به جز روزنه های کوچیک نور اجازه

 نمی دن چیز دیگه ای تو جمعشون بیاد... من همیشه این عادت رو داشتم که وقتی می خوام فکر کنم... تصمیم بگیرم... یا از پیاده روی لذت ببرم توی این مسیر راه برم ، گاهی موسیقی های مورد علاقه ام رو هم

می برم و گوش می کنم، پیشنهاد می کنم امتحان کنید....

اما اگه خیلی وقت باشه که بخواین یه کاری بکنین ... یه جایی برین و گرفتار باشین... گرفتار به همون معنی زنی با چهار بچه و صد سر عائله! اون وقت گرفتاری تون حل بشه و وقت انجام دادن اون کار هم

فرا برسه ...اما یه هو مجبور باشین به جای اینکه تنها یا با یک نفری که دوستش دارین برین اونجا، با یه آدمی که یک جو احساس هم بهش ندارین برین بیرون... خدایی همچین یه هوا می خوره توو ذوقتون دیگه....

 

من یواش یواش دارم با شرایط کار جدیدم کنار میام... دلم واسه دوستای دوساله ام توی خبرگزاری خیلی تنگ می شه... اونقدری که گاه و بیگاه برای موندن سر این کار تردید می کنم... واسه ناهار خوردنهای پرهیاهومون...  واسه همه چی ... حتی دعواها و جر و بحث های احمقانه...  جنب و جوش همیشگی سرویس... حتی اتاق مصاحبه و روزنامه ها...

شنیده بودم که آدم وقتی از یه چیزایی دور می شه تازه  یادش می افته که چقدر براش خاطره انگیز بودن، منم این روزا به کسایی که حتی توی خبرگزاری نمی دیدمشون هم فکر می کنم...

بگذریم... اینهمه خاطره بازی هم خوب نیست...

 

حتما اکیدا پیشنهاد می کنم که فیلم " 21 گرم " رو ببینین...