كنسرو حرف هاي من
 

ديشب يه جايی می خوندم که تنهايی و لذت زمانی معنای واقعی خودشون رو پيدا می کنن که حسابی سر آدم شلوغ باشه و توی اون بلبشو يه لحظه تنها بشی...اونوقت قدر اون يه لحظه رو چه خوب می دونی...

کار برای آسايش...يا... آسايش برای کار...اين سوالی که اين روزها سخت ذهن منو به خودش مشغول کرده...الان سه يا چهار شبه که اون نخوابيده...من دو هفته ای می شه که هم امتحان می دم ..هم کار می کنم و از همه اين ها بدتر اينکه دم جشنواره است...آزی - منبع انرژی های تمام نشدنی دنيا- هم سرما خورده و همش نق می زنه...

نمی گم خسته ام...چون به اندازه کافی همه چيز شلوغ پلوغ هست که من نخواهم واسه خودم بدترش کنم...من هنوز هم به همون قانون قديمی تلقين شادی معتقدم و هر روز در نهايت خستگی و بی خوابی هزار سوراخ سنبه رو دنبال ماسک شادی می گردم...اما نتيجه اش هميشه مثبته و من هميشه اين خنده رو با خودم دارم...

مدت زمان زيادی از اون روز می گذره که  به اين رسيدم ...تو چه بخندی چه نخندی...چه احساس شادی رو با خودت حمل کنی ...چه نکنی...اتفاقات بدی که بايد در زندگی بيفته ...می افته...بعد من خيلی منفعت طلبانه شايد و البته خوشبينانه کشف کزدم که انگار بهتره بخندی..هرچند که تو آزادی...

خدايی اش زحمت اين کار  بيشتره؟ يا اين ؟