كنسرو حرف هاي من
مانتوی جیب دار

1

...چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی...

دلم به آفتابی خوش است که از پس این شب بیرون بیاید...می دونم که میاد آفتاب...خدا که هست...زمین که هست...باد که هست...من که نمردم...آفتاب میاد ...مطمئنم

 

2

دیروز رفتم پیاده روی...داشتم خیلی لذت می بردم با هندزفری توی گوشم که از توش موسیقی های بی نظیر می شنوم...یه هو بعد از چند لحظه احساس کردم که چقدر به ماتوی جیب دار نیاز دارم....مانتوم جیب نداشت...هی سعی کردم دستام رو فراموش کنم...اما راستش خیلی موفق نبودم...

همین کمی ازلذت فراوونم کاست...! اما خیلی خوش گذشت....همینکه آفتاب بود خودش به دنیا می ارزید....برگشت به سایز 38 هم که خیلی براش تلاش کرده بودم موفقیت آمیز بود...شدیدا از درون بابت این ماجرا شادم....

3

خدایا نمی شه این پائیز نیاد؟ یا اگه میاد آفتاب نره...وقتی میاد دلم می خواد همه روز خواب باشم و بیفتم تو تخت....همه کارهام رو هم نشستنکی انجام بدم!