| كنسرو حرف هاي من |
![]() |
|
|
امروز عصبانی نیستم تو فیلم خواهران غریب یه دیالوگی هست که همون موقعا هم که بچه بودم خیلی دوستش داشتم....یه جایی دوست دختر شکیبایی (لادن طباطبایی) بهش می گه: -دیروز عصبانی بودم...بهت گفتم بی لیاقت....امروز عصبانی نیستم....بی لیاقت.... حالا ماجرای شهلا و ناصر محمدخانی و لاله و عشقه.... خیلی علاقمندم بدونم اون لحظه ای که محمدخانی لباسش رو پوشید...بلیتاشو چک کرد و به بچه هاش گفت که بریم...حالا وقتشه...دقیقا تو ذهنش چی می گذشت؟ فکر می کرد داره کجا می ره... و به دیدن چه چیزی؟
حسادت از جانب کسی مثل شهلا با آن حد کشنده عشقش، عادی ترین رفتاری است که می شود داشت....اما چه توضیحی می شود برای کلماتی چون وقاحت، قساوت، انسانیت و آدم های دیگر این ماجرا پیدا کرد...
خوشحالم که شهلا آخرین لحظه به ناصر نگاه نکرد...خوشحالم که بالاخره فهمید....ای کاش فقط بهای سنگین مرگ مجازات این دانش نبود.
|
||
|
|