| كنسرو حرف هاي من |
![]() |
|
|
اون مشغول نوشتن يه سناريوئه....البته سناريويی که من قبلا دوبار تا نصفه هاش نوشته بودمش ....اون داره در واقع سناريوی منو بازنويسی می کنه......البته اصلا اشتباه نکنين ها...اون خودش تا حالا يه سناريوی کامل رو هم به تنهايی نوشته و از اين بابت مثل هرکار ديگه ای اش به خودش سخت افتخار می کنه........! ! ! ديشب به من گفت......گفت که تصميمشو گرفته...البته بازم بايد بگم تصميمی رو که من قبلا دوبار تا نصفه هاش گرفته بودم....بايد بگم من بر خلاف شخصيت های قبلی سناريوی اون که فقط بازی خورده بودن... در جريان نوشتن اين فيلمنامه قرار گرفتم........ اون اولا ...هر وقت راجع به اون جريان ازش سوال می پرسيدم...می پرسيدم که اون و تو چه جوری با اين شرايط کنار اومدين ؟ چطوری تحمل کردين؟ به من هميشه می گفت : « اون جريان يه سناريوی از پيش نوشته شده بود که من يک سال و نيم عمرمو روش گذاشته بودم ...واسه همين بعد از اتمامش اوضاع برای اون سخت شد...واسه منم خب!!!!» ..............حالا................. اون داره برای من و خودش يه سناريو می نويسه............سناريویی با يه آدم ديگه...سناريویی با تم مجدد « رها » شدن....... |
||
|
|