كنسرو حرف هاي من
پیری جشنواره ای

١

هنوز یکماه هم از بیست و هشت سالگی ام نگذشته...وقتی که اومد احساس می کردم چقدر خوبه...چون کلی همراه باهاش خوشیاومد وحالای خوب...اما الان که دوباره توی بولتن جشنواره فیلم فجرم و در روز باید ۴ صفحه انگلیسی تحویل بدم احساس می کنم که حقیقتا سنم بالا رفته انگاری!!! هنوز اونقدرها از جشنواره نگذشته (در واقع فقط ٣ روز) اما کاملا خسته ام و شب ها حتی اگه کارم هم زود تموم بشه و برم باز تا لنگ ظهر خوابم و به فیلم دیدن هم نمی رسم....!

انگاری پیر شدم ها!!!

٢

واای که چه خوبه که مامان بابای آدم پیش آدم باشن...در همین لحظه و همین جا ابراز حسودی من رو نسبت به همه اونایی که مامان باباهاشون پیششونن رو بپذیرین...چه آرامشی به آدم می ده دیدنشون حتی توی این شلوغی مفرط و کشنده روزهای جشنواره....حتی اگه کم باشن...حتی اگه کم ببینیشون...حتی با وجود احساس عذاب وجدان از اینکه چرا بهشونکم می رسی....

٣

تا به این لحظه فیلم دندونگیری ندیدم! به محض اینکه چیز ویژه ای دیدم حتما شما رو در جریان خواهم گذاشت....اما یادداشت های روزانه ام رو در مورد موسیقی فیلم های جشنواره امسال می تونید هر روز توی روزنامه فرهنگ آشتی بخونین....