كنسرو حرف هاي من
بهار

گاهی اوقات دنیا اونقدر بی وفاست که آدم حتی تصور اینهمه دشواری هم براش سخته.....کی باورش می شه این اتفاق تلخو.....
همین هفته پیش بود که با کیوان رفتیم دیدن بچه نوآمده دوست عزیزم سوده.... بهار....
حالا هنوز یه هفته نگذشته...هنوز خاطره شیرین و دوست داشتنی خنده های بهار ۲۵ روزه از جلوی چشامون پاک نشده که مهدی زنگ می زنه و خبر از دست رفتنش رو می ده.....

هنوز زنگ صدای سوده توی گوشمه که می گفت این بجه الان همه چیزمه...زندگیمه...اصلا نمی تونم تصور کنم که نباشه...البته بهار و باباشو ها....

برای سوده و مهدی آروزی صبر می کنم.....
چه دنیای عجیبی.....