كنسرو حرف هاي من
همه گرفتارند

حتما لازم نیست تا آدم کافکا بخونه تا بفهمه چقدر تنهاست....گاهی اوقات یه سرماخوردگی ساده این واقعیت تلخو چنان توی سرت می کوبه که بیشتر از هر کتاب دیگه ای بهش ایمان بیاری....

مریض شده بودم...یه مریضیه خیلی ساده اما توی همون یکروزی که اومد و رفت خیلی سخت بود....یه چیزی تو مایه های ویروس...

خیلی هارو آوردم توی ذهنم که ازشون بخوام بیان و برام یه سوپ درست کنن....خیلی از دوست گرفته تا فامیل...اما نتونستم...دیدم نه من می تونم و نه اونا وقتش رو دارن و نه من با خوردم کنار می یام که دقیقه ای ...تنها دقیقه ای منت کسی رو قبول کنم....

به قول کریستین بوبن...همه گرفتارند!

فقط زیر پتو لرزیدم و لرزیدم....

اما اگه خواهرم ...مامانم یا آزی اینجا بودن...قطعا اوضاع فرق می کرد... چه خوبه آدم کسایی رو کنارش داشته باشه که توی سختی بتونه بهشون رو بندازه و الان واقعا برای این حرفا و این درخواستا زمونه ی بدیه...نه؟

حالا که خوبم به هرحال!!!