كنسرو حرف هاي من
چه روزهای عجيبی!

مدتیه که خواسته و ناخواسته دوستای قدیمی ام از راه می رسن یا شاید هم من می رم توی راهی که اونا ازش سر می رسن! ها....؟! اینم می شه....

سال ۷۶ ...زمانی که من دانش آموز پیش دانشگاهی بودم و جو فیلم «ضیافت» مسعود کیمیایی خیلی فراگیر بود....من و هفت تا از دوستام که اون موقع خیلی خفن با هم صمیمی شده بودیم بنا به جوگیری اون زمان یه قراری با هم گذاشتیم که بعد از  ۱۰ سال توی پارک ملت مشهد جمع شیم!

نه تنها به ۱۰ سال نکشید که با قبول شدن هر کدوممون توی دانشگاه یه شهر و زندگی هایی که راه های مختلف پیدا کردن این گروه از هم پاشید و در واقع ضیافت آقای کیمیایی فقط روی همون پرده سینما... جون گرفت...!

اما....

اما چند وقت پیش یکی از اون آدما...خیلی اتفاقی شماره منو پیدا کرد و زنگ زد! سالهاست که «سمانه» ازدواج کرده و یه پسر ۳ ساله داره و....قراره که ما فردا همدیگرو بعد از ۱۰ سال ببینیم...

ذوق دارم....ذوق اینکه دوستم چه شکلی شده...؟ چاق یا لاغر؟ قیافه اش زنونه شده؟ اون شاگرد مدرسه ای که حالا برای خودش یه مادره حالا چه جوری فکر می کنه؟هنوز همون سمانه ی سابقه یا نه؟....و کلی سوال دیگه....

چه هیجانی داره دیدن یک دوست قدیمی....اونم بعد از ده ساااااااااااااااااااااااال....