كنسرو حرف هاي من
مشهدی ها و افغانی ها

آدمي پرنده نيست‌
تا به هر كران كه پركشد، براي او وطن شود
سرنوشت برگ دارد آدمي‌
برگ‌، وقتي از بلندِ شاخه‌اش جدا شود،
پايمال عابران كوچه‌ها شود...

من قبل از ۹ سال پیش ...یعنی در واقع قبل از اینکه وارد دانشگاه بشم همه عمرم رو توی شهر مشهد گذروندم و رسما یه مشهدی ام!!!

حتما شما بهتر از من می دونین که اولین جایی که افغانی های جنگ زده به اونجا مراجعت می کردند...همین مشهد بود...برای همین تا سال های سال و البته هنوز که هنوزه افغانی های زیادی در مشهد زندگی می کنند. افغانی هایی که همیشه توسط ما تحقیر می شدند...همیشه مرداشون کارگرای ساختمونی مون بودن و زناشون کارگر خونه هامون...

اگه کسی بی کلاس بود... یا بد حرف می زد هم حتما می گفتیم طرف افغانیه یا خلاصه از اینجور چیزها...

جالب اینجاست که هیچوقت هم داستان های کارگرهای مختلفی رو که می یومدن خونه مون رو در مورد گذشته شون باور نمی کردیم...اینکه مثلا طرف اونجا خیلی پولدار بوده... پدرش خان بوده و شوهرش مدیر یک شرکت و حالا داره کهنه های خواهر و برادرهای مارو می شوره.. یادم می یاد که اغلب اوقات مادرم حرفاشونو باور می کرد...اما من همیشه فکر می کردم که دارن دروغ می گن و پول بیشتر می خوان...

آخه واقعیت اینه که من خیلی بچه بودم که اصلا با افغانی ها آشنا شدم...و هرچی در مورد افغانی ها شنیدم دزدی بود و کثیفی و پلشتی.... تا اینکه....

تا اینکه اون زمانی که تب تند شعر و شاعری رو داشتم و سال های سال(حداقل پنج سال هر هفته پنجشنبه ها) به سازمان تبلیغات مشهد برای شرکت توی همین جلسه های شعر می رفتم...با شاعران افغانی زیادی آشنا شدم که واقعا یک سر و گردن از شاعرای ایرانی بالاتر بودن...اصلا کلمات رو یه جور دیگه ای و خیلی با احساس استفاده می کردن...یادم می یاد شاعرایی رو مثل «محمدکاظم کاظمی» که بسیار آدم عجیبی بود و شعرهاش پر از زخم های تازه جنگ افغانستان بود و اون شعری رو هم که الان اون بالا نوشتم مال اونه...(اگر لینکی رو هم که دادم دنبال کنید در ویکی پدیا یکی از معروف ترین شعراش گذاشته شده).

اون موقع بود که احساس کردم ...خب...افغانی ها هم حرف هایی برای گفتن دارن...اما از اونجایی که کمترین علاقه ای به سیاست ندارم در طول این سالهایی که  اومدم تهران و جنگ افغانی ها بالاتر و بالاتر گرفت...من اصلا به یاد این مردم نبودم و برام مهم هم نبود...فقط گاهی یاد کارگرهای خونمون می افتادم.... تا اینکه....

تا اینکه با نویسنده ای به نام «خالد حسینی» و دو رمان «بادبادک باز» و «هزارخورشید درخشان» آشنا شدم....اونم در شرایطی که من اصلا رمان خون نیستم و عشقم داستان کوتاه و فیلم و چیزهایی توی این مایه هاست...اما عالی بودن....دیشب «هزار خورشید درخشان» رو  با ترجمه خانوم « بیتا کاظمی» خوندم ...علیرغم اینکه اینقدر از ترجمه اش بد گفته بودن اما به نظرم من به جز چند مشکل کوچیک ...اصلا بد نبود....

بگذریم...

برای من چیزی که مونده یک عالمه یک عالمه یک عالمه حسرته و عذاب وجدان...اینکه چرا هیچوقت...حتی یکبار با خودم فکر نکردم شاید این کارگری که داره اینجوری توی خونه ما جون می کنه... حرفهایی توی قلبش برای گفتن داره...چرا همش ازش کار خواستیم؟ چرا هر وقت خواست در مورد زندگی گذشته اش حرف بزنه...کاری بهش حواله دادیم یا دادم؟ چرا؟ با خودم فکر می کنم چقدر بعضی هاون مهربون بودن...چقدر خوب بودن... یه تیکه از دلم سوراخه...شاید به نظرتون احمقانه بیاد اما ....ولش کنین شما هم اگه رمانو بخونین و اگه توی خونتون کاگر افغانی داشتین...میفهمین چی می گم...

به هر حال خوندن این دو کتاب رو اصلا از دست ندین....اصلا....