كنسرو حرف هاي من
دزدی از اتوبوس يا مترو

۱

توي تاكسي نشسته بودم....داشتم از اين كتاب كوچولوهايي كه اتوبوسراني و

مترو هم شبيه بهش رو زدن مي خوندم...كتاب روايات هفتگانه جلال آل احمد بود كه انتشارات همشهري چاپش كرده بود....

يهو ديدم بغل دستي ام داره با تعجب نگاه مي كنه.....انگار که این کتابو از مترو یا اتوبوس دزدیم....

بغل دستي ام يك پسر روستايي بود كه با پدرش تازه اومده بود تهران و داشت از راننده تاكسي آدرس ميدون انقلاب رو مي پرسيد....

به من با همون لهجه غليظش گفت: ببخشيد اين مترو كه اينهمه سوارش مي شين توش از اين كتابا هست؟

منم اخمي كردم و توي دلم گفتم بيا حالا...هنوز نمي دونه اينجا كجاست سر صحبتو سريع باز كرد و گفتم: نمي دونم..........

نمي دونم گفتن همان و عذاب وجدان گرفتن هم همان....

تمام راه داشتم فكر مي كردم كه يعني چي كه ما با بقيه نمي تونيم دوكلام حرف بزنيم؟ چرا دائما نگران سوتفاهم هستيم؟ چرا بقيه كردم دنيا اينجوري نيستم؟ چرا شادتر جواب هم رو مي دن؟ چرا من اينجوري بار اومدم؟ و چرا جامعه هم همينو مي خواد؟

شما جاي من...چه كار مي كردين؟

۲

براي شركت در مسابقه داستان كوتاه شهر كتاب تا 10 آبان ماه فرصت داري

۳

هيچي كسل كننده تر از اين نيست كه به دانشجوهايي درس بدي كه ترم قبل همين درسو با خودت افتادن... :(

۴

می دونم که احتمالا خیلی هاتون فیلم«Trainspotting» رو دیدین...اما من تازه دیدمش و به نظرم عالی اومد...پس اگه کسی ندیده پیشنهاد می کنم که اونو تماشا کنین...