كنسرو حرف هاي من
 

اول از همه... عيدتون مبارک...البته اگه احيانا کسی از فاميل شما نمرده...چون توی اين عيد که همه عزادار بودن...فکر کنم باز عزرائيل سيزده به درشو رفته بم...

دوم از همه...من هيشکی ام تو عيد نمرد..اما فرقی با عزادارا نداشتم....ناشکری نمی کنم ...اما کاشکی آدم روحش نميره...مغزش از کار نيفته...کاشکی ادم تکليف خودشو بدونه...بدونه کجا وايساده...خدا وکيلی نه؟ بگو آره...

سوم از هيچ....يه چيزايی مثه خوره داره وحشتناک همه چيزمو می خوره...نه فقط روحمو...........مغزم فرتوته...شبيه يه بچه ی پرورشگاهی شده که بردنش توی يه خونه ای که بچه هاش مادر  و پدرشون خيلی با محبتن...تصور نگاه های اون بچه به بچه های توی اون خونه سخت نيست نه؟....

من مدت ها قبل ...يادم نيست از چه کسی... شنيده بودم که فاصله بين عشق و تنفر خيلی خيلی باريکه...اما من يه جوری شدم...نگرانی هام مسخره شده... همون لحظه ای که نگران اون می شم...دوسش دارم...همون لحظه هم ازش بیزارم...دلم می خواد رو خودم بالا بيارم...

چهارم از آخر....ای دختر با احساس...هنرمند...تحصيلکرده...کارکن...فکور...شاد...پر انرژی...ای نيش هميشه باز....خيلی خيلی خر تر از اونی هستی که هر کسی می تونه راجع بهت فکر کنه...خيلی لشی ...خيلی بی انرژی ...خيلی دپرس...فقط چون يه خنده به قول اون مصنوعی رو لباته همه فکر می کنن تو شادی...عين سيب کرم خورده هايی که روی درخت الکی بندن ...از دور معلوم نيست اما دست که بزنی بوی گندش همه جا رو برمی داره ...بپا مثه بيتا نشی....به نظرم انگار که با اين شرايط اگه همينطوری پيش بری کارت به اونجا برسه...

قول می دم آخرين پاراگراف باشه....هر آدمی توی يه برهه ای از زندگی اش حس می کنه که تکليفش نامعلومه ...گه گيجه داره...صبحا الکی تا لنگ ظهر می خوابه و شبا تا نزديکای اذون صبح الکی بيدار می مونه...

خدايا منو از اين اوضاع نجات بده...باور کن...باورکن دستم به هيچ جايی بند نيست...