كنسرو حرف هاي من
 

پريشب تولدم بود...الان يعنی ۲۴ ساله شدم...اصلا نمی تونم با اين اعداد ارتباط برقرار كنم...انگار زيادن..البته نمی خوام شبيه دخترهای تيتيش مامانی كه از بالا رفتن سنشون می ترسن و هنوز شوهر گيرشون نيومده حرف بزنم...اما از دو روز پيش كه ۲۴ سالم شده...همش فكر می كنم پای چشام گود رفته يا چروك شده يا من می خوام چه هدفی داشته باشم...ولش كن بابا...حال داری ها...

تولد امسالم برخلاف همه سالها بود ...يه تولد عجيب غريب...هيچ سورپريزی در كار نبود..تازه دقيقا سخت ترين امتحانم ..صاف افتاده بود روز تولدم...

من شنيدم كه اگه شب تولدت يه كاری بكني...تا آخر سال همون كار رو بايد ادامه بدی ...واقعا مسخره است اگه اينطوری باشه..چون من همش داشتم عين يه خر خون تمام عيار درس می خوندم..

باز يادم رفت بگم از شب تولدم...هيچي...اون كه چون كار داشت نيومد..فقط آخر شب اومد ..با دسته گل و شمع و كيك و بعد رفت...هرچند من منتظر اون بودم...نه كيك...يكی ديگه از دوستام هم وقتی می خواست هديه تولدم رو بده..تمام دلخوری هايی رو كه از من رو دلش جمع كرده بود..با هر چسبی كه از كاغذ كادو بازكرد..بهم گفت...من هم سريعا هديه اش رو فردای همون روز به يكی ديگه دادم... و آخيييش ... الان راحتم...

اما ديشب خيلی خوب بود...يه خوبی آروم..نه از نوع اون سورپريزهای پر شور و هيجانی كه نفست رو بند می ياره ...از نوع اون شادی های جمعی كه حس می كني..چه خوب ..چه خوب كه هنوز اينهمه آدم دوستت دارن...چه خوب...

تولد هميشه با خودش بار داره...بار اينكه چه آدم هايی تولدتو يادشون مونده...شايد من خيلی با اين مساله دارم ناموسی برخورد می كنم...اما...قبول دارين كه يه سری اخلاقا با رفتن ۲۳ سالگی و اومدن ۲۴ سالگی هم عوض نمی شن..