| كنسرو حرف هاي من |
![]() |
|
|
خدا آب شده رفته زیر زمین ١ سابق بر این وقتی نماز می خوندم حضور خدا رو واقعا حس می کردم...همیشه وقتی می رفتم سر سجده احساس می کردم که یه موجود عظیمی مثل یه شاه واقعی روی یه مبل آنچنانی جلوم نشسته و من دارم بهش تعظیم می کنم و اون هم با گوش جان بهم گوش می ده....واقعا نیازی به قبله نما نداشتم تا بخوام جای قبله رو پیدا کنم...احساس می کردم کافیه تا تمرکز کنم که عین سریال فرار از زندان سریع راه کعبه رو با دلم پیدا کنم...واقعا هم چندبار خودم رو امتحان کردم و درست از آب دراومد.... اما الان.....مدت هاست که به هر ضرب و زوری که شده خودم رو مجبور می کنم که حسام بیاد سر جاش...حضورش رو حس کنم...اما نمیشه...شاید یه پلقی بهتر شده باشه...اما خیلی نه...از اون خدایی که یکپارچه سر نمازم حضور داشت هیچ خبری نیست... یعنی خدا باهام لج کرده؟ یعنی گم شده؟ یعنی قهره؟ اگه قهره آخه چرا؟ مگه منتظر نبوده که من زودتر برم سراغش؟ حالا که اومدم چرا اینجوری رفتار می کنه؟ خدایا بده به خدا...برای شما با این شخصیتت خوب نیست....اینهمه کلمه اختراع شده که بگن تو خیلی آدم بزرگواری هستی ....کوتاه بیا....بنده هاتو اینجوری نرون... ٢ تشخیص اینکه آیا "همه چی آرومه" یا قیافه اش اینطوری می زنه دیگه از عهده ام خارجه....اما به نظر میاد که دنیا در امن و امان است.... ٣ خدا خرو دیده که بهش شاخ نداده...این مصداق بارز ما و اسباب کشیه...اگه قرار بود ما هر سال اسباب کشی داشته باشیم چی می شد؟ هنوز بعد از گذشت دو ماه از نقل و انتقالات همچنان در حال کشیدن اسباب هستیم! |
||
|
|