| كنسرو حرف هاي من |
![]() |
|
|
خواب بهتر است یا بیداری؟ سالهای ساله که من قبل از خواب کتاب می خونم....و این کار رو به شدت دوست دارم...تا اونجایی که یه چراغ مطالعه ی کوچولوی همراه دارم که هر جا می رم-دور و نزدیک- اینو با خودم می برم...و شبا کتابمو می خونم...اما گاهی کتابا خواب رو به طرز عجیبی از چشم آدم می گیرن....اینا همه بهانه هایی هستن که من به شما بگم الان در حال خوندن چه کتاب هستم که تا این حد بهم چسبیده... نمی دونم شماها چقدر به مترجم کتاب ها اهمیت می دین...اما من خیلی از کتاب ها رو به خاطر نام مترجم و اعتمادی که به انتخاب اون دارم می خرم...نمونه بارزشم امیرمهدی حقیقت و مژده دقیقی هستن...و البته گاهی یدالله نجفی...از اونجایی که جدیدا حقیقت کاری منتشر نکرده باید این کتاب دقیقی رو بهتون معرفی کنم...اسمش هست "نقشه هایت را بسوزان" و داستان کوتاه های مختلف از نویسنده های مختلفه....داستان هایی فوق العاده که اکثرا تم مهاجرت دارن....منم که مرده این تم مهاجر و هجر و مهاجرتم...و مشکلاتی که برای آدمای مهاجر پیش می یاد. بهتون پیشنهاد اکید می کنم که این کتاب رو بخونین...و خوش باشین و البته نخوابین..... دلم گرفته ای دوست....هوای گریه دارم... سخت درگیر جشنواره ام...مثل هر سال..نه به صورت آدم وار...بلکه به شکل شبانه روزی...از اون وضعیت ها که موهای ادم درد میگیره بس که زیر روسری می مونه...بس که شبانه روز داری کار می کنی...ترجمه می کنی... و به سختی در این سالن بدون هوا و پنجره برج میلاد نفس بکشی... ماجراهای حاشیه ای هم که همیشه هست... یه فیلم عالی دیدم... پرسه در مه...بلعیدمش....نه اینکه فقط ببینمش...لحظه به لحظه اش رو زندگی کردم و موسیقی اش که شاهکار بود و داستانش و لیلا حاتمی و شهاب حسینی اش که عالی بودن....و باز موسیقی و دیالوگ های نابی که از ته ته ته دل اومده بود بیرون...من صد سال به این سالها رو هم دوست داشتم و چند بار باهاش گریه کردم....و برای خیلی چیزهای دیگه...چیزهایی که دیده شد و دیده نشد... تلخه این روزا ...اما امیدوارم یه جوری تموم شن...اینوری یا اونوری....فرق نداره...درمونده ام....خسته...بریده... آخرین 2ی طلایی من... چند روزی میشه که آخرین دوی طلایی سنم رو همراهی می کنم...هیچوقت حتی تو بدترین شرایط نبوده که تولدم برام مهم نباشه...سال دیگه برای همیشه این دو رو از دست می دم و صاحب یه سه می شم...حالا کو تا سال دیگه... الان که دارم به موسیقی جادویی "در حال و هوای عشق" گوش می کنم(برای شما هم اینجا گذاشتمش) بسیار دلم گرفته...همیشه یک هفته مونده به این روز دلم می گیره تا چند روز بعدش...جالب اینجاست که همیشه هم یه عالمه چیز توی همین روزا واسه غصه خوردن پیش می یاد...توی این روز همیشه فکر می کنم توی زندگی ام هیچ غلطی نکردم و فقط حرفای بقیه توی اون شب یا اون روز باعث می شه که فکر کنم خیلی هم اینطوری نبوده... از خدا می خوام که خوب باشه باهام....با همه چی...بعضی ها دوست دارن زندگی کنن و میمیرن...بعضی ها هم .... |
||
|
|