| كنسرو حرف هاي من |
![]() |
|
|
آتش در نیستان رفته بودم کنسرت ناظری تو کاخ نیاوران.... آخر کنسرت "آتش در نیستان" رو خوند....و منو که مثل همیشه آماده پرت شدن به خاطره های دورم...چنان به اون سر بچگی هام پرتاب کرد که فقط صدای دزدگیر یه ماشین وسط کنسرت می تونست به زمان حال برم گردونه.... یاد سفرهای شمال.... بابای من خیلی اهل سفره...مثل بابای خدابیامرزش...ماها هم همه همینطوری شدیم...اون موقع ها یک پیکان سفید داشتیم که خیلی خیلی باهاش اینور اونور می رفتیم و 15 سال ماشین بابام بود... یادم می یاد هروقت می خواستیم بریم شمال، باید از راه بجنورد و گردنه های بینالود می رفتیم که خیلی خطرناک و پیچ در پیچ و البته زیبا بود...تمام راه تابلوهای خطر مرگبا علامت اسکلت داشت. بابام هم که می دید ما بچه ایم و می ترسیم یه شعری درست کرده بود و هی با آهنگ می گفت :"خطر مرگ...مرگه مرگ...جاده دلنگون(1) می شه"... اون موقع ها توی مشهد یه جهاد دانشگاهی بود که نوارخوونه داشت و می دادیم برامون نوارهایی رو که می خواستیم ضبط می کرد...منم "آتش در نیستان" رو گرفته بودم و توی ضبط ماشین می ذاشتم....یهو زد و بابام به طرز خفنی از این نوار خوشش اومد و اصلا هیچ رقمه ول کن ماجرا نبود....آقا هی این نوار رو می برد عقب ...هی میاورد جلو...حالا شما تصور کن که ما داریم از ترس این گردنه های بینالود سکته ی ناقص می کنیم و بابا هم ول کن آتش در نیستان نیست که نیست....حالا فقط هم که گوش نمی کرد...بلند بلند می خوند باهاش....مامانم هم که به قول بابام 12 ماه سال ویار داشت...تا هر پسر بچه ای رو میدید که زالزالکی...لواشکی...انجیری...تمشکی...می فروخت...بدون کمترین توجه به موقعیت ما در جاده می گفت...خلیل وایسا!!!! و آآآآی اون یک کاسه تمشکی که بین پنج نفر تقسیم می شد و مامانم با آب کلمن ماشین می شستش حال می داد.....آی حال می داد.... اینقدر خاطره اجرای "آتش در نیستان" و خوردنیهای اون روزا...بی دغدغه بودن...گردنه های بینالود و عشق همیشه سفر می چسبید که حالا بعد اینهمه سال وقتی ناظری باز شروع می کنه به خوندن این آهنگ...بی توجه به اینکه کجا نشستم و کی دور و برمه...می زنم زیر گریه.... چقدر دلم برای اون روزا...برای بودن کنار مامان و بابام....فرهای بی هواپیما...عشق و حال و شور سفر کردن تابستون تنگ شده....چققققققققققدر..... پانوشت: 1- دلنگون تو زبون مشهدی یعنی واروونه... خلاصی بالاخره تموم شد.... هنوز باورم نمی شه....اما واقعا تموم شد...ساعت ده صبح آفتابی 14 مرداد 87...پایان نامه لعنتی و دوست داشتنی ام رو دفاع کردم و تماااااااااااااااااااام..... خداروشکر می کنم که با نمره خوبی تموم شد که شرمنده خودم نباشم... اگرچه خیلی چیزا هست که نمی ذاره با آرامش خیال زندگی کنم...اما حداقلش اینه که یک از بزرگتریناش که پایان نامه ام بود....تموم شد..... مرسی از همه دوستایی که توی این مدت بهم آرامش قلب دادن و حسابی برای ادامه کار تشویقم کردن... |
||
|
|