| كنسرو حرف هاي من |
![]() |
|
|
زردآلوهای نوستالژیک! به هر حال بعضی از آدمها مثل من منتظر یه جرقه ان تا پرت بشن توی n سال قبل....حتی این جرقه می تونه یه زردآلوی خوش بر و روی نوبرونه باشه که مهربون همسرت خریده....دیشب یه هو به رسم بازی های بچگی هام شروع کردم زردآلو رو قاچ کردن و یاد خاله بازی های اونروزا افتادم...یاد روزایی که همین زردآلوهای قاچ شده رو به اسم هندونه و طالبی توی اون بشقاب های فسقلی پلاستیکی به مهمون های خیلی خیلی مهم بازی...که شامل دخترخاله ها و دخترهای همسایه می شدتعارف می کردیم...گفتم بشقاب...یاد این افتادم که همین بشقابای قرمز پلاستیکیم رو بابام تبدیل به ترازویی که باید برای کلاس علوم می ساختیم کرد...به همین دلیل هم از اون روز به بعد سه گوش بشقاب های اسباب بازی من سه تا سوراخ داشت.....همین سه تا سوراخ هم باعث می شد که دیگه تو بازی اونقدرها منو تحویل نگیرن... چه روزای درخشانی....فکر کن....به راحتی می شد زردآلو رو جای هندونه جا زد و طرف هم با تمام وجودش اونو به جای هندونه بخوره....فکر کنم ما از بچگی خالی بند بار میایم!!! من از این سریال دکتر قریب هم به همین دلیل خوشم میاد...که اینهمه قسمت رو به دوران کودکی و نوجوونی دکتر قریب پرداخته...یه هو نپریده توی بزرگسالی و دکتری اش... آئینه شمعدون امشب آئینه شمعدونمو تمیز کردم....چه حس خوبی داشت...انگار دوباره زندگیمون از یه صفر تمیز....قشنگ...و پر از آرزوهای دور و دراز شروع شد.... .....همین..... باور کنین من به همین بهانه های کوچیک شادی توی زندگیم راضی ام..... به همین یک خروار نقطه ای که بین کلمات مختلفم می ذارم تا تویی که الان داری می خونیش....خودت جای چیزای نانوشته رو پر کنی....
|
||
|
|