كنسرو حرف هاي من
بهار

گاهی اوقات دنیا اونقدر بی وفاست که آدم حتی تصور اینهمه دشواری هم براش سخته.....کی باورش می شه این اتفاق تلخو.....
همین هفته پیش بود که با کیوان رفتیم دیدن بچه نوآمده دوست عزیزم سوده.... بهار....
حالا هنوز یه هفته نگذشته...هنوز خاطره شیرین و دوست داشتنی خنده های بهار ۲۵ روزه از جلوی چشامون پاک نشده که مهدی زنگ می زنه و خبر از دست رفتنش رو می ده.....

هنوز زنگ صدای سوده توی گوشمه که می گفت این بجه الان همه چیزمه...زندگیمه...اصلا نمی تونم تصور کنم که نباشه...البته بهار و باباشو ها....

برای سوده و مهدی آروزی صبر می کنم.....
چه دنیای عجیبی.....


سال جدید...

۱
سلام....
امیدوارم که  عید و تبل بازی های این تعطیلات گل و گشاد به همه خوش گذشته باشه....حرف خاصی برای گفتن ندارم...جز اینکه این فصل بهار وقتی که میاد نمی دونم چرا همش آدمو یاد گذشته می ندازه....یاد روزهای خوب و شیرین گذشته....
من اینروزها همش تو دوره دبیرستان و راهنمایی و از اون مهم تر روزهای فراموش نشدنی خوابگاهم.....هی می رم سراغ دفتر خاطراتام و عکس ها و از این کارای نوستالژیک خلاصه!!!! برای شمام بهار همینجوریه؟

گذشته از این حرفا نشستم کلی برای خودم برنامه ریزی کردم که امسال ال کنم و بل کنم و...کلی قراره که به کارهای ریز و درشت برسم...حالا باید آخر پائیز این جوجه ها رو بشمرم و ببینم اوضاع چیه...

۲
فیلم های دایره زنگی و زن دوم رو هم توی عید دیدم.....از جفتشونم خوشم اومد...اگرچه به نظرم فداکاریهای زن فیلم زن دوم زیادی شدید و فرشته وار بود!
اگه می خواین بخندین برین دایره زنگی و اگه قصد گریه کردن دارین برین زن دوم .... دوست عزیزم شیما هم بهم کتاب «تارک دنیا مورد نیاز است» رو قبل از عید هدیه داده بود که عجیب حالشوم بردیم.....

۳
طی یک تحقیق آماری که توی  بر و بچ و دور و بریها داشتم به نظر می یاد که سال ۸۷ برای خیلی ها سال مامان بابا شدن بوده.....فکر کنم این اسم سال نوآوری و شکوفایی به همون پارسال بیشتر می یومد.....نه؟
 ۴
خوب شد حرفی نداشتم....می داشتم چی می شد...