كنسرو حرف هاي من
خواهر کوچيکه

نمی دونم شما هم همین حس رو دارین که خواهر کوچیکه همیشه خواهر کوچیکه؟

منظورم اینه که در تقابل با برادر کوچیک....این خواهر کوچیکه که همیشه کوچیک باقی می مونه....

در طول این سالها تا الان که خواهر کوچیک من امسال دانشگاه هم قبول شده و براش خواستگار هم می یاد! من هنوز به دلیل ۹ سال اختلاف سنی  که دارم هنوز خیال می کنم که اون همون سپیده کوچولوییه که وقتی کلاس سوم بودم یک روزی توی قنداقش دیدمش....هنوز هم طوری در موردش با بقیه حرف می زنم و می گم :«خواهرکوچیکم» که همه فکر می کنن ۴ سالشه.....

یکی از مهم ترین دلایل این جریان رو شاید بشه توی این دونست که من موقع بزرگ شدنش اومدم تهران و خیلی از این سالها رو ندیدم...ندیدم چطوری یه هو قدش بلند شد...وزنش بالا رفت... رفتارش عوض شد...حالا گاهی کار به جایی می رسه که اون می شینه منو نصیحت می کنه؟ باور می کنین؟

باور کنین که خیلی هم با عقله! با اینکه اینقده کوچیکه ها!!!!

حالا این خواهر کوچیکه اونقدر که همه عالم و آدم توی خانواده کوچولو حسابش کردن... پریشب برای اولین بار با یکی از دوست هاش تنهایی رفته بیرون ...رفته کوهسنگی...و اونقدر برای خودش هم این حادثه عجیبو غریب بوده که دیدم واسم اس ام اس زده که من با دوستم دارم می رم بیرون....

حتما می تونین تصور کنین که چه شکلی بودم...حس می کردم یا الان تصادف می کنه... یا یکی تو خیابون اذیتش می کنه.... یا خلاصه یه بلایی سرش می یاد....

.....انگار نه انگار که وقتی خودم این سنی بودم دور دنیا رو با دوستام گشته بودمو و بار و بندیلمو جمع کرده بودم و تنهایی اومده بودم تهران ثبت نام دانشگاه.....

هنوز واسه خودمم عجیبه...اما می دوونم که واسه خیلیها پیش اومده...مگه نه؟


دزدی از اتوبوس يا مترو

۱

توي تاكسي نشسته بودم....داشتم از اين كتاب كوچولوهايي كه اتوبوسراني و

مترو هم شبيه بهش رو زدن مي خوندم...كتاب روايات هفتگانه جلال آل احمد بود كه انتشارات همشهري چاپش كرده بود....

يهو ديدم بغل دستي ام داره با تعجب نگاه مي كنه.....انگار که این کتابو از مترو یا اتوبوس دزدیم....

بغل دستي ام يك پسر روستايي بود كه با پدرش تازه اومده بود تهران و داشت از راننده تاكسي آدرس ميدون انقلاب رو مي پرسيد....

به من با همون لهجه غليظش گفت: ببخشيد اين مترو كه اينهمه سوارش مي شين توش از اين كتابا هست؟

منم اخمي كردم و توي دلم گفتم بيا حالا...هنوز نمي دونه اينجا كجاست سر صحبتو سريع باز كرد و گفتم: نمي دونم..........

نمي دونم گفتن همان و عذاب وجدان گرفتن هم همان....

تمام راه داشتم فكر مي كردم كه يعني چي كه ما با بقيه نمي تونيم دوكلام حرف بزنيم؟ چرا دائما نگران سوتفاهم هستيم؟ چرا بقيه كردم دنيا اينجوري نيستم؟ چرا شادتر جواب هم رو مي دن؟ چرا من اينجوري بار اومدم؟ و چرا جامعه هم همينو مي خواد؟

شما جاي من...چه كار مي كردين؟

۲

براي شركت در مسابقه داستان كوتاه شهر كتاب تا 10 آبان ماه فرصت داري

۳

هيچي كسل كننده تر از اين نيست كه به دانشجوهايي درس بدي كه ترم قبل همين درسو با خودت افتادن... :(

۴

می دونم که احتمالا خیلی هاتون فیلم«Trainspotting» رو دیدین...اما من تازه دیدمش و به نظرم عالی اومد...پس اگه کسی ندیده پیشنهاد می کنم که اونو تماشا کنین...