| كنسرو حرف هاي من |
![]() |
|
|
نه بابا اونجوريا هم که فکر می کنی نيست! ۱ متن و همه چیز متن در مجموع همون تیتره اما باطنش حاوی مطالبی است!!!! از جمله اینکه اونروز من به دیدن اون دوستم بعد از ۱۰ سال رفتم و حقیقتا کمترین حرفی باهش نداشتم....با یه بچه به بغل اومد و در تمام این سال ها هیچ گونه غلطی در زندگیش نکرده بود و درسشم نیمه کاره ول کرده بود و دغدغه ذهنی اش این بود که چقدر پدر شوهرش مردخوبه که به مادرشوهرش پول می ده و میگه برو واسه خودت خرید کن! نه...واقعا دوباره این جمله رو بخونین! «برو واسه خودت خرید کن!!!» الان می تونم ساعت ها و سطرها در مورد این جمله بنویسم ها! اما خیلی کار مزخرفیه! فقط یه چیزی تو مایه های جمله حکیمانه این پست که دلیل نوشتن اونم بود...اینکه عمر هر دوستی رو خود اون دوستی مشخص می کنه و به ضرب و زورب خاطره و شاطره نمی شه نگهش داشت!!!! خلاصه که... نه بابا...اونجوریا هم که فکر ی کنی نیست..... ۲ جشنواره فیلم امسال مزخرف ترین و بی چیزترین جشنواره ای بود که در طول زندگیم دیده بودم...به خصوص در بخش افتضاحات می تونم اشاره ای به «پای یک زن در میان است» و «آواز گنجشک ها» داشته باشم. اما در ان بین از «کنعان» و «به همین سادگی» بدم نیومد.... اما اینو کاملا صادقانه می گم که اونایی که جشنواره رو ندیدن...هیچی رو از دست ندادن... چه روزهای عجيبی! مدتیه که خواسته و ناخواسته دوستای قدیمی ام از راه می رسن یا شاید هم من می رم توی راهی که اونا ازش سر می رسن! ها....؟! اینم می شه.... سال ۷۶ ...زمانی که من دانش آموز پیش دانشگاهی بودم و جو فیلم «ضیافت» مسعود کیمیایی خیلی فراگیر بود....من و هفت تا از دوستام که اون موقع خیلی خفن با هم صمیمی شده بودیم بنا به جوگیری اون زمان یه قراری با هم گذاشتیم که بعد از ۱۰ سال توی پارک ملت مشهد جمع شیم! نه تنها به ۱۰ سال نکشید که با قبول شدن هر کدوممون توی دانشگاه یه شهر و زندگی هایی که راه های مختلف پیدا کردن این گروه از هم پاشید و در واقع ضیافت آقای کیمیایی فقط روی همون پرده سینما... جون گرفت...! اما.... اما چند وقت پیش یکی از اون آدما...خیلی اتفاقی شماره منو پیدا کرد و زنگ زد! سالهاست که «سمانه» ازدواج کرده و یه پسر ۳ ساله داره و....قراره که ما فردا همدیگرو بعد از ۱۰ سال ببینیم... ذوق دارم....ذوق اینکه دوستم چه شکلی شده...؟ چاق یا لاغر؟ قیافه اش زنونه شده؟ اون شاگرد مدرسه ای که حالا برای خودش یه مادره حالا چه جوری فکر می کنه؟هنوز همون سمانه ی سابقه یا نه؟....و کلی سوال دیگه.... چه هیجانی داره دیدن یک دوست قدیمی....اونم بعد از ده ساااااااااااااااااااااااال.... برف و جشنواره....... ۱ آآآآآآآآآآآآآااخ که فقط خدا می دونه چقدر دلم برف بازی می خواد........ ۲ درسته که خیلی دلم برف بازی می خواد...اما سرم به طرز مرگ باری شلوغه...باز دم جشنواره فیلم و تئاتره و من یک خروار کار دار.... دقیقا.... اصلا اغراق نکردم... دقیقا یک خر وار کار دارم..... |
||
|
|