| كنسرو حرف هاي من |
![]() |
|
|
دنباله فيلم.... این چند وقته دیگه همه چیز در نهایت عجیب و غریبی خودش داره پیش می ره...از بس توی این ماه رمضونی سریال های ماوراالطبیعه و متافیزیک و جن و روح و پسر پیغمبر به خوردمون دادن...حسابی جو گیر شدم... من اغلب قبل از خواب فیلم می بینم....الان سه چهار شبه که ادامه فیلم ها رو تو خوابم می بینم... یعنی مثلا اگه داستان فیلمی که دیشب دیدم در مورد آدمیه به اسم «نائمی» و یه آدم دیگه ای ام که فرعی به نام «هلن» و کارگردان و فیلمنامه نویس هیچ کاری به شخصیت و زندگی اون نداشتن و فقط توی فیلم اومده یه چرخی زده و رفته...من شب خواب زندگی اونو می بینم. قضیه به همین جا ختم نمی شه که...مشکل اینجاست که داستان زندگی این شخصیت های فرعی اغلب به زندگی یه آدمای فرعی دیگه ای توی یه فیلم های دیگه ای ربط پیدا می کنه....مثلا بابای هلن می شه اون پلیسه توی فیلم لئون حرفه ای که کت و شلوار سفید تنش بود...یادتون که نرفته؟همون که اومد همه تک و طایفه اون دختر کوچولوی گلدون به دست و کشت. خلاصه یک شلم شولوباییه که اون سرش نا پیدا.... می گم شاید کارگردانای سه گانه ارباب حلقه ها یا جنگ ستارگانم یه دوستایی مثه من داشتن....یعنی اول اونا یه قسمتو ساختن بعد هی یکی براشون ادامه اش رو خواب دیده.... شاید ...... يک روز تو تاکسی ۰ بالاخره وبلاگ انگلیسی ام رو راه انداختم. می تونین اینجا ببینینش. تاکسی ۱ همونطور که داشتم رادیو رو گوش می دادم... یه دختری زنگ زد به یه برنامه رادیویی گفت من زهرا طهماسبی هستم ۱۴ ساله از تهران. سلام علیک کرد و بعد از مجری پرسید شما خوبین؟ مجری گفت من خوبم شما چطوری ؟ اونم با تمام هیجانش گفت من عالی ام.... فکر کردم چند وقته نگفتم عالی ام؟ منظورم این نیست که عالی نبوده باشم...اتفاقا خیلی از این روزا عالی هم بودم...اما احساس کردم دنیای بزرگ ها یه جور دیگه اش...نمی گن عالی هستیم که مبادا تو چشم مردم بیان...مبادا کسی حسودی اش بشه و هزار چیز دیگه.... تاکسی ۲ گفتم: آقای محترم سر نواب تا پارک وی میشه ۳۵۰ تومن نه ۶۰۰ تومن.... راننده گفت: حرف نزن خانوم...این پولا خوردن نداره... گفتم: من که یه تک تومنی هم بیشتر از این بهت نمی دم... ( بعد نگاه کردم به پولام دیدم فقط هزاریه و برگ برنده می یفته دست راننده. در همین حین راننده هم دائم حرف می زد. روی صندلی عقب کنار من یه دختر چادری نشسته بود. ) راننده گفت: به اینم می گن خانوم به تو هم می گن خانوم؟ شما بگینن کرایه اش چنده؟ دختره محجوبانه گفت: ۳۰۰ تومن کرایه من می شه...نمی دونم مال این خانوم چند می شه! گفتم : پیاده می شم نگه دارین. بفرماین ( بعد بهم چهارصد پس داد) گفتم آقا حداقل صد تومن دیگه هم بدین اونوقت... گفت : پیاده شو... گفتم: تا حداقلصد تومن دیگه ندی پیاده نمی شم. یه پامو گذاشتم بیرون...یه پام هم تو بود که رانندهه نتونه راه بیفته... بعد گفت: بیا حیوون....خوب شد؟ منم بهش جواب دادم. اما تمام مدت راه تنم می لرزید....حسابی پشیمون شدم که سر ۲۰۰- ۳۰۰ تومن اینقدر بحث کردم...اونم در حالی که داشتم می رفتم دانشگاه تا شهریه همیشه گرون دانشگاه آزادو واریز کنم. تاکسی ۳ به اینا می گن جارچی...یا همون خط نگه دار...اینا شغلشون همینه که داد بزنن تا مسافرا بیان سوار شن...از طرفی نمی ذارن ماشینای دیگه بیان تو اون خط مسافر سوار کنن....یه جورایی زورگیریه دیگه. اما خوب ما همه راضی هستیم...هر خطی که می ریم بهش صد تومن می دیم...در هفته هر ماشینی بهش ۵ هزار تومن می ده که ماها ۳۰ تا ماشینیم...یعنی در ماه می شه ۴۵۰ هزار تومن....شغلش اینه دیگه.... فکر می کنم که حالا هی برو درس بخون ...درس بخون...درس بخون....هی برو کار بکن...کار بکن...کار بکن.... کتاب هفته گناه داشت ۱ دیروز نازنین صبح بهم زنگ زد....فکر کردم طبق معمول می خواد بگه که چرا دیر کردم...اما بدون هیچ مقدمه ای گفت...ما داریم جمع می کنیم بریم....وسایل تو رو هم جمع کنیم؟؟؟ آخه ...سردبیر عوض شده... روی تخته سفید اتاق خبر و گزارش بچه ها نوشتن: کتاب هفته گناه داشت.... هنوز نمی دونم که می رم یا می مونم.....به هر حال بعضی ها می رن و بعضی ها می مونن...مثه همیشه اوضاع مطبوعات ما....و این مثال تکراری که ما مرده شوریم و روزنامه نگار حرفه ای با هرکسی کار می کنه و... ما عمله ایم و برای عمله همیشه کار هست و داستان های دیگه.....من همیشه محیط صمیمی و خوب کتاب هفته رو که باعث می شد هیچوقت احساس نکنم آقا بالا سر دارم و آزادی عمل جالبی بهش حکمفرما بود...دوست داشتم..... ۲ همیشه چیزهایی هست که حتی اگه ادم ازشون بدش هم بیاد باز برات پر از خاطره ان...حت اگه اون خاطرات گاهی لکه دار هم شده باشه....پنجشنبه شب گذشته با وجود دعوای بدی که دو سه سال پیش شر یه مصاحبه با شهرام ناظری داشتم....به دلیل هلاقه خاص مامانم رفتیم کنسرتش....باید اعتراف کنم که خوشم اومد...باید اعتراف کنم که هنرمنده و باید اعتراف کنم که منو یاد دوران نوجوونی ام انداخت و گوش دادن موسیقی و بیشتر از هر چیزی با خوندن« آتش در نیستان» یاد بابام.... چندین سال پیش وقتی من بچه بودم....بابام شیفته نوار« آتش در نیستان» شده بود...بعد اونسال وقتی مثه هر سال تپه های مرگبار بینالودو به سمت شمال با ماشین طی می کردیم...بابا دائم این آهنگ رو می ذاشت و باز نوار رو برمی گردوند و باز می ذاشت و خودش هم می خوند....و پیچ های بینالود تند بودن و سر هر پیچ علامت یه اسکلت توی یک مستطیل بزرگ قرمز بود.......و کنار جاده های اطراف بجنورد...تو بینالود پر بود از لواشک و زالزالک و بچه هایی که با کاسه های کوچیک پر از زالزالک و گردو و بادوم می زدن به شیشه پنجره ...بلکه مسافری نگه داره و ازش بخرن.......... |
||
|
|